دل هیشکی مث من غربت اینجا رو نداره .... :

leave.preview.jpg

 

 دیگه ذهنم پر نمیشه واسه نوشتن

دیگه دستام پر نیست از تحمل سنگینیه یادواره ها

دیگه چشام سوی دیدن و نای بسته شدن نداره

دیگه هوا هم تو اتاق بی پنجره ی خیال من راهشو گم میکنه

دیگه خنده نیست ، تبسم برام معنی لبخند نیست

باد یاد اور صداها و خاطره ها نیست و تو پستوی دلم

 جای خالی برای تحمل ناگفته ها نیست ...

 تو دنیای معناها و رنگ ها و بیرنگی ها و دورنگی ها گم شدم

 برای رسیدن به فریاد خفه شدم و

 برای درک رویاهای کودکی نا امید                                                                                                         ....

 خدایا ...

برای رسیدن به معتای حکمت روزگار ، تمام دشت های استغنا رو طی کردم ودویدم و دویدم

 و دویدم و اونقدر تو دریای فهمش دست و پا زدم که غرق شدم واصلا یادم رفت معنای

حکمت رو ! 

هر صدایی برای من یه نشونه است ،

هر نگاهی برای من یه ایه است ؛

پس خدایا برای من یه نشونه ، یه ایه برای درک تمامی رویا های گم شده و معنا های بی

معنی و درک روشنی روز و سیاهی شب بفرست        

                                                                           

برای من یک نوازش به حکم لبخند توکافسیت   ...                                                                          19:42                                                                                           2/12/87

/ 36 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دختر آریایی

سلام خانم چرا کم پیدایی ؟ نبینم غمگینی راستی می دونی بهترین و بالاترین رویای هر دختری مثل من یه عشق صادقانه و پاکه که پیدا نمی شه ... گشتم نبود نگرد نیست [چشمک]

علیرضا

بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد از آن که دلبر دمی به فکر ما نباشد در این بهار ای صنم بیا و آشتی کن که جنگ و کین با من ای حزین روا نباشد صبحدم بلبل بر درخت گل به ختده می گفت نازنینان را ، مه جبینان را ، وفا نباشد اگر که با این دل حزین تو عهد بستی حبیب من با رقیب من چرا نشستی ؟ چرا دلم را عزیز من از کینه خستی ؟ بیا در برم ، از وفا یک شب ، ای مه نخشب تازه کن عهدی ، جانم که بر شکستی

پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی است

سالها رفت و هنوز .. يک نفر نيست بپرسد از من که تو از پنجره عشق چه ها مي خواهي ؟؟؟ صبح تا نيمه شب منتظري.. همه جا مي نگري گاه با ماه سخن مي گويي... گاه با رهگذران خبر گمشده اي مي جويي؟ راستي؟؟؟؟؟....... گمشده ات کيست؟؟؟ کجاست؟؟؟؟

شاملو

چراغی به دست‌ام چراغی در برابرم من به جنگ سياهی می‌روم. گهواره‌های خسته‌گي از کشاکش رفت ‌و آمدها بازايستاده‌اند، و خورشيدی از اعماق کهکشان‌های خاکسترشده را روشن می‌کند. فريادهای عاصی آذرخش هنگامي که تگرگ در بطن بی‌قرار ابر نطفه می‌بندد. و درد خاموش‌وار تاک هنگامی که غوره‌ی خرد در انتهای شاخ‌سار طولانی پيچ‌پيچ جوانه می‌زند. فرياد من همه گريز از درد بود چرا که من در وحشت‌انگيزترين شب‌ها آفتاب را به دعائی نوميدوار طلب می کرده‌ام

عطار

هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد تا بو که چو روز آید بر وی گذرت افتد کار دو جهان من، جاوید نکو گردد گر بر من سرگردان یک دم نظرت افتد از دست چو من عاشق دانی که چه برخیزد کاید به سر کویت در خاک درت افتد گر عاشق روی خود سرگشته همی خواهی حقا که اگر از من سرگشته ترت افتد این است گناه من کت دوست همی دارم خطی به گناه من درکش اگرت افتد دانم که بدت افتد زیرا که دلم بردی ور در تو رسد آهم از بد بترم افتد گر تو همه سیمرغی از آه دلم می ترس کاتش ز دلم ناگه در بال و پرم افتد خون جگرم خوردی وز خویش نپرسیدی آخر چکنی جانا گر بر جگرم افتد؟ پا بر سر درویشان از کبر منه یارا در طشت فنا روزی بی تیغ سرم افتد بیچاره من مسکین در دست تو چون مومم بیچاره تو گر روزی مردی به سرت افتد هش دار که این ساعت طوطی خط سبزت می آید و می جوشد تا بر شکرم افتد گفتی شکری بخشم عطار سبک دل را این بر تو گران آید رایی دگرت افتد

عطار

دل ز دستم رفت و جان هم بي دل و جان چون كنم سرّ عشقت آشكارا گشت پنهان چون كنم هر كسي گويد كه درماني كن آخر درد را چون به‌دردم دائماً مشغول درمان چون كنم چون خروشم بشنود هر بي‌خبر گويد خموش مي‌تپد دل در برم مي‌سوزدم جان چون كنم عالمي در دست من ، من هم‌چو مويي در برش در ميان اين و آن درمانده حيران چون كنم

حافظ

حافظ

دل از من بُرد و روي از من نهان كرد خدا را با كه اين بازي توان كرد شبِ تنهاييم در قصد جان بود خيالش لطف‌هاي بي‌كران كرد ميان مهربانان چون توان گفت كه يار من چنين گفت و چنان كرد صبا گر چاره داري وقت وقتست كه درد اشتياقم قصد جان كرد عدو با جان حافظ آن نكردي كه تير چشم آن ابرو‌كمان كرد

شکسته بال

با آنکه آکنده ام از غم و با آنکه تنهایم گذاشتی تا از صدای سکوتت ویران شوم با اینهمه از تو سپاسگذارم به خاطر تمام اوقاتی که در کنارم ایستادی به خاطر تمام حقایقی که چشمانم را به دیدنشان بازکردی به خاطر تمام لذتی که به زندگی ام بخشیدی به خاطر تمام رویاهایی که جامه حقیقت پوشاندی به خاطر تمام عشقی که در تو یافتم تا ابد سپاسگذار خواهم بود مرا ایستاندی و هرگز اجازه سقوطم ندادی و تا آخر حمایتم کردی قدرتم بودی در ضعف و صدایم در بی زبانی و چشمانم آنگاه که نمی دیدم تو بهترین درونم را دیدی بالا بردی وقتی که به رسیدن ناتوان بودم ایمانم دادی از آن روی که ایمان داشتی به هر آنچه هستم چرا که دوستم داشتی بال دادی و پروازم با لمس دستانم ، آسمان به سر انگشتانم سایید نا امید بودم و با چشمانت زندگانی بخشیدی و با لبخندت جانی دوباره گفتی که هیچ ستاره ای دست نیافتنی نیست در کنارم ایستادی و من قد کشیدم و با تمام وجود گرفتار عشق تو بودم سپاسگذارم برای بهترین ایام عمرم که به من بخشیدی

صالحی نیا

سلام خوب هستین؟ میبینم که هنوز مینویسید اما چرا همش ناله ؟ یعنی تو زندگی ماها هیچ خنده وخوشحالی وجود نداره که باید از غم ها گفت؟؟موفق باشید . به خانواده سلام برسونید.[گل][گل][خداحافظ]