ما ز یار ، یاری جوییم

صدای قدم هایت را میشنوم

هر نفس که به سویم می آیی

چشم هایم را میبندم

و تنها به این جمله فکر میکنم :

"  با تو پروانه میشوم  "

از پیله ی ابریشمین خود بیرون می آیم

و رستاخیزم به پا میشود

با تو

آخرین ذرات بودنم نوای موسیقی میشود

همه تن " نت " میشوم

و تو ، مرا مینوازی

با تو

به خواب قصه ها سفر میکنم

به آن امامزاده ی سبز تنهای بالای تپه

به آن دشت سپید ،

که پیری مرا بدان جا خواند

و نگاهش را به نگاهم دوخت ،

و گفت :  " خدا نمیخوابد  " ،

دست هایت را ظرفی کن ، تا پر شود

با تو فریاد نمی زنم ، سکوت نمی کنم

تنها آرامش را زمزمه میکنم

و شعر میخوانم

شعری برای دست هایت

شعری برای انتظار تمنایت

شعری برای آنسوی آفتاب

آنسوی تپش نبض زمین

آنسوی هر چه هست

 ...

با تو

 " کلمه " تمام میشود

و در حالی که شعرم لبریز گفتن است ،

در یاد نگاهت به پایان میرسد

.

 

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیندا

شادمانی و خوشبختی در یک نت تنها نهفته نیست!

گرگ دونده

عاشقانه نوشتن و سرودن و خواندن هم اینروزها دل شیر می خواهد و مرد کهن!!

گرگ دونده

در پایان یافتن کلمات شدیدا هم عقیده ام. نازنین ام.[گل]

سبله

سلام من این شعر رو یادم نیست درست اما فک کنم توی یلدا خوندم خیلی دوسش دارم اما نمی دونم چرا!؟!؟!؟!!؟!؟[متفکر]

Pourya

خوبه همینجوری امیدوار باش منم تقریبا با همین طرز فکر شعر میگم من اپممممممممممم...

Pourya

راستی لینکت کردم

زهره

سلام عزیزم ممنون که سرمیزنی آره منم خیلی دوسش دارم[قلب] نیستی؟ کم کم داشتم نگران میشدم

babi

[گل]