یاد دارم در غروبی سرد سرد،

میگذشت از کوچه ما دوره گرد -

داد میزد کهنه قالی میخرم دست دوم جنس عالی میخرم -

کاسه و ظرف سفالی میخرم

گر نداری،

 کوزه خالی میخرم-

اشک در چشمان بابا حلقه زد،

عاقبت آهی کشید، بغضش شکست-

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقاً مادرم هم روزه بود

 خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت: آقا سفره خالی میخرید؟

 

 

/ 19 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
همه کس و هیچکس

سلام دختر فروردینی ... مرسی ...... شعر قشنگی بود .. شاد ...........................

خان زاده

دل چسب و زیبا طبق معمول

آنشرلی

سلام خانومي وبلاگمو با نامه اي به عروسکم آپ کردم اگه تو هم فکر ميکني عروسکا حرفامونو ميفهمن بيا تو وبلاگ دخترونم و حرفاتو به عروسکت بگو يه وقت فکر نکني ديوونه شدم که با عروسکم حرف ميزنم عروسک من خيلي چيزا ميدونه ... عروسک تو چي ؟ من به عروسکم يه قولايي دادم ... بيا بخونش منتظرتم با دلي دخترونه

زهره

عزیزم وبلاگت خیلی خوشگل شده ولی نوشته هاش دیده نمی شن[ابرو]

زهره

ممنون که سرزدی[لبخند] رنگ متن قالبت به رنگ فونت ها خیلی نزدیکه متوجه نشدی؟

khan zade

dus daram vasam az zaminei ke gozashti benevisi

یوسف

سلام مهدیه جان.خیلی وقته بهت سر نزدم.الان که داشتو وبلاگتو می خوندم رسیدم به این شعر.خیلی تلخه اما حقیقت داره. ایشالا سفره هیشکی خالی نباشه موفق باشی[گل][گل][گل]

م...

دکتر شریعتی... من عاشقشم.