دل نـــوشتــــــه ها

بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد...

مرگ این دلتنگی نزدیک است

 

تو یه لحظه،تو اوج ... تو حس پرواز نه ، تو خود پرواز!

یه لبخند ، یه خداحافظی ... اضطراب و دلشوره ای که انگار قرار نیست هیچ وقت از دلت بیرون بره ... قلمی که مکث میکنه واسه خالی شدن ، هوایی که تنگه واسه نفس کشیدن ...

بالاخره رسید ... لحظه و لحظه های موعود ... یه معجزه !

باز هم نشست تماشای تکرار حادثه ها ، و آسمان ...

تا چشمت کار میکنه ابر و ابر و ابر و نور ...
انگار مستی ،رو زمین نیستی ، البته که روی زمین نیستی ، اما این بار علاوه بر پاهات ، دلت هم رو زمین نیست ...

خدایا ، خوب شد که من جای تو نیستم ! خوب شد که من خدا نشدم ! وگرنه تعجب میکردم از این همه خالی و حیرون میموندم از این رنگین کمان ٧٠ رنگ !

چه پیچیده شد ! هیچ کس نخواهد فهمید که در دل آشفته ای آرام چه گذشت و کی به نقطه رسید و تمام شد ...

مینای دلم بی پروا شده است ، به هر کجا که بخواهد سر میشکد ...

دیگر جمله ای هم با جمله قبل همخوانی ندارد ، بس که این مینا یاغی شده است !

باید رامش کرد ...

باید را چه کسی خلق کرد ؟

کاش باید ها بمیرند !

و نباید ها نباشند و دنیا پر شود از خواستن ها .

پس کی میرسد مرغک خیال من ؟ کی رها میشوم از این حقیقت ؟ کی پر میشوم از حس قشنگ ابدیت ؟

و صدایم خسته است و دستهایم بسته

و توانم رفته است و راهم نرفته

و دلم خط دارد و تنم تب دار است

و سکوتی لرزان ، و تاخته تا مرز نگاهت : فریاد !

و دلم تنگ شده ... و رسیدن !

مرگ این دلتنگی نزدیک است ... 

وکلامم سیر است ...

این دلم لبریز است !

و نگاهم خسته !

پر وبالی بسته

و رسیدن !

شوقی لبریز ...

پر شدم از این شوق ، پر شدم از یک حس

حس خوبی در باد ...

+ مهدیه ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٧
comment نظرات ()