دل نـــوشتــــــه ها

بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد...

معجزه ی خاموش

                                           

 

طعم خیس اندوه و

اتفاق افتاده

یه آه خداحافظ

یه فاجعه ی  ساده

خالی شدم از رویا

حسی منو از من برد

یه سایه شبیه من

پشت پنجره پژمرد

ای معجزه خاموش

یه حادثه روشن شو

یه لحظه ، فقط یه آه

هم جنس شکفتن شو

از روزن این کنج

خاکستریه پرپر

مشغول تماشای ویرون شدن من شو

...

برگرد

با برگشتن

از فاصله دورم کن

یه خاطره با من باش

یه گریه مرورم کن

از گر گر بیرحم

این تجربه ی من سوز

پرواز رهایی باش

به ضیافت دیروز

به کوچه که پیوستی

شهر است و لبالب شو

لحظه ، آخر لحظه

شب عاقبت شب شد

آغوش جهان روبه

دلشوره شتابان بود

راهی شدن حرف

نقطه چین پایان بود

ای معجزه خاموش

یه حادثه روشن شو

یه لحظه ، فقط یه آه

هم جنس شکفتن شو

از روزن این کنج

خاکستریه پرپر

مشغول تماشای ویرون شدن من شو

...

 

 

+ مهدیه ; ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٩
comment نظرات ()