دل نـــوشتــــــه ها

بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد...

من و یه قفس دنیا ...

ای پرنده ی مهاجر

سفرت سلامت اما

به کجا میری عزیزم ؟

قفسه تمومه دنیا ...

 

سیاوش این آهنگت خیلی به دلم نشست ...

اون موقع های که دلم گرفته سعی میکنم ذهنمو از چهار دیواریه خونمون بیارم بیرون و از یه کم بالاتز به همه چیز نگاه کنم ، به قول سهرات چشامو صد بار باز میکنم و میبندم و ٧ بار میشورمشون تا شاید بالکه "جور دیگر ببینم !" ... یه موقع هایی میشه ، یه موقع هم نه ! مثله همه ی کارای دیگه که بگیر نگیر داره ! خلاصه هر چی میرم از بالاتر نگاه کنم بیشتر دلم میگیره ... دلم کوچیک و کوچیک و ک و چ ی ک تر میشه .

خیلی از ادم ها وقتی مثه من دلشون بگیره میرن اون بالا و ازاون بالا به قضیشون نگاه میکنن و این وسط هم تموم مهره های درگیرو مقصر میدونن ...

نمیدونم چرا اما بعضی وقتا که میرم با چشمای شسته همه چیو نگاه کنم  ، وقتی از حصار ها و مرز ها میام بیرون ، تو عالم واقعیت  از درک حقیقت بیشتر غصه میخورم و ترجیح میدم برگردم به همون دیوار دل تنگ خودم ... اینجاست که حس میکنم واقعا قفسه تمومه دنیا ...

خیلی دلم میخواد بگم بیخیاله دنیا و زیر و روش و بالا و پایینش ، ولی ، ولی آخه منم جزیی از همین دنیام ،جزیی از زمان ، این منم ، یه نگاه که ثابت مونده و یه دل که دیگه هیچی ازش نمونده ...

 

در مرز نگاه من

از هر سو

دیوارها

بلند

دیوارها

چون نومیدی

بلند است

آیا درون هر دیوار

سعادتی هست ؟

و دیوار ها و نگاه

در دور دست های نا امیدی

دیدار میکنند ،

و آسمان

زندانی است

از بلور ؟

 

+ مهدیه ; ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱۸
comment نظرات ()