دل نـــوشتــــــه ها

بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد...

شعر تنهايی

در تن سرد زمان گم شده ام

خاموشم ، خسته و بی کس

و ظاهری به راستی خندان و بیخیال

و منتظر

منتظر وعده ی وعیدی که هیچ گاه نمیرسد

اگر هم برسد ، کو نوبت ما ؟!  ....

در انتظار رسیدن سایه ی درخت بی برگی

در انتظار ازادی

ازادی از سکوت

ازادی از این خفقان رها ...

و پرواز ....

و هنوز هم یادم نمانده چطور پریدن را

یعنی ... نی نی چشمان تو نمیگذارد که یادم بیاید

....

کاش پرده ها نبودند

و پنجره ها ابی میشدند

کاش نگاه سفید بود و

دریا سبز

ولی ، ولی رنگ ارامش خوب است ، کاش ابی باقی بماند

مرغ ذهن من ، در پی نگاه تو به ناکجا اباد پر میزند

ببین که چشمانم تهی شده است

از عشق

از تو

و از عطر تو

مرا به دریا میبری و به ساحل باز میگردانی

و گاهی با امواج خروشانت به صخره ها میکوبی

پس کی ؟

کی میرسد ساحل ارام مرغک خیال من ؟

مرا به حادثه ببر و از اتفاق رها کن

مرا بیدار کن و به روشنی ببر

مرا به خانه ام ببر

۱۹/۷/۸۶

+ مهدیه ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢٥
comment نظرات ()