دل نـــوشتــــــه ها

بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد...

اگر....

اگر دروغ رنگ داشت ؛ هر روز شايد ؛ ده ها رنگين کمان در دهان ما نطفه ميبست

و بيرنگی کمياب ترين چيزها بود

اگر شکستن قلب و  غرور صدا داشت؛عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند

اگر براستی خواستن توانستن بود ؛ محال نبود وصال ! و عاشقان که هميشه خواهانند؛هميشه ميتوانستند تنها نباشند

اگر گناه وزن داشت ؛ هيچ کس را توان ان نبود که قدمی بردارد ؛ تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردی ...و من شايد ؛ کمر شکسته ترين بودم

اگر غرور نبود ؛ چشمهايمان به جای لبهايمان سخن نميگفتند ؛ و ما کلام محبت را در ميان نگاههای گهگاهمان جستجو نميکرديم

اگر ديوار نبود ؛ نزديک تر بوديم ؛ با اولين خميازه به خواب ميرفتيم و هر عادت مکرر را در ميان ۲۴ زندان حبس نميکرديم

اگر خواب حقيقت داشت ؛ هميشه خواب بوديم

هيچ رنجی بدون گنج نبود ... ولی گنج ها شايد بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند ؛ دل ها سکه ها را بيش از خدا نميبرستيدند

و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديد ؛ تا ديگران از سر جوانمردی ؛بی ارزش ترين سکه هاشان را نثار او کنند

اما بيگمان صفا و سادگی ميمرد .... اگر همه ثروت داشتند

اگر مرگ نبود ؛ همه کافر بودند ؛ و زندگی بی ارزشترين کالا يود

ترس نبود ؛ زيبايی نبود ؛ و خوبی هم شايد

اگر عشق نبود ؛ به کدامين بهانه ميگريستيم و ميخنديديم؟

کدام لحظه ی ناياب را انديشه ميکرديم؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب مياورديم؟

اری بيگمان پيش از اينها مرده بوديم .... اگر عشق نبود

اگر کينه نبود؛قلبها تمامی حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند

اگر خداوند ؛ يک روز ارزوی انسان را براورده ميکرد

من بيگمان

دوباره ديدن تو را ارزو ميکردم

و تو نيز هرگز نديدن مرا

انگاه نميدانم

براستی خداوند کداميک را ميپذيرفت ؟

                                                  ......

+ مهدیه ; ٥:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٢/٢
comment نظرات ()