دل نـــوشتــــــه ها

بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد...

من ، ساحل ، نگاه

 

 

 

کنار ساحل ام ، تنها ، اما در کنار آدمها ، با ظاهری متفاوت از آنها

ساحل شنی ، آب زلال ، خزه هایی که مثل یک دسته کاهو لبه ی آب به قطر ٢٠ سانت جا خوش کرده اند و با هر موج به ساحل می آیند و برمی گردند ... و من ، نشسته لب ساحل ، دستم به قلم ،  پاهایم در آب ، و مراقب اینکه خزه ها روی پایم نیایند !

نگاه اول :

یک دسته دختر و پسر ، که در نگاه اول هر کسی به چشم می آیند ، راحت ، آزاد و رها ... رها از دنیا و هر چه در آن است ، با مایو در کنار ساحل یک معجونی از رقص عربی و ترکی درست کرده اند و میرقصند و می خندند و می رقصند و می خندند و میرقصند و ... صدای پای آب در صدای ضبط صوت ( همان پخش صوت را میگویم ! )  صورتی شان گم میشود و گه گاه صدای هواپیماهایی که هر ١٠ دقیقه یکبار از بالای سرمان میگذرند در این جشن صداها پیروز می شوند ...

و دختران و پسران می رقصند و میخندند و میرقصند و میخندند و میرقصند و ... انگار هیچ چیز در دنیا مهمتر از لحظه ی شاد آنها نیست ...

نگاه دوم :

کودکی تنها ، تپل و خوشگل ، از آنهایی که دلم میخواهد تا جا دارد لپشان را بکشم ،  شاید یکی دو ساله ، روی یک حوله ی بزرگ نشسته  و اسباب بازی کوچکش را مدام میکوبد به سرش و بعد با دقتی وصف نشدنی نگاهش میکند ... چشمم نا خودآگاه به دنبال پدر و مادرش است ، غریزه میگوید باید همان نزدیکی مراقبش باشند ... آها ! درست حدس زدم ! ، در آب هستند ! نزدیک به ساحل ، مادری که نگاهش میان کودک و مردی که در آغوش اوست در نوسان است ، احتمالا شنا بلد نیست ، چون محکم به مرد چسبیده است ، اما حتما هوس آب تنی کرده بود ، هوسی که به تنها گذاشتن کودک در ساحل شلوغ بیارزد ... مرد با لبخندی دو پهلو مادر فرزندش را مینگرد ، تعجب نکن ! خب یک پهلوی لبخند بخاطر همان مهربانی است و یک پهلویش هم ... شاید بخاطر فکری که  در سر دارد برای ادامه ی داستان رقص در آب ! ... پهلوی دوم در نگاهش بیشتر خوانده میشود و پهلوی اول را از لبش میتوانی بخوانی !

نگاه زن همچنان مثل موج ها می آید و می رود ...

نگاه سوم :

یک دسته کودک ، البته اگر فارسی را پاس بدارم آنها دیگر " خردسال " ای شده اند برای خودشان !  لب آب بازی میکنند ، یکدیگر را هول می دهند ، میبوسند ، با شن ها قلعه درست می کنند ، از آب میترسند ، هر چه دستشان بیاید به آب پرتاب میکنند ، ... آه ! همین الان ، همین لحظه  از شیرجه ناگهانی یک مرد در آب فهمیدم که نزدیک بود یکی از همان خردسال های مایل به کودک در آب غرق شود !! حواس همه به این ماجراست ، همه ، بجز یک دختر و پسر سفید و بور کمی آنطرف تر ، در حالی که ادای زن و مرد ( که پدر و مادر کودک تنهای در ساحل هستند ) را در می آورند ، با شوقی کودکانه ...

ماجرا تمام شد ، خردسال مایل به کودک غرق نشد ، کمی گریه کرد ، اما باز برگشت به آب !  چه بی کینه اند کودکان ...

نگاه چهارم  :

صدایی نمیگذارد نگاه ۴ را بنویسم !

- چی مینویسه تند تند ؟

- ایرانیا همیشه چی مینویسن ؟ یا یه مقاله ی تند سیاسی و یا نامه ای قبل از خودکشی !

- برو ؟! یعنی ایرانیه ؟!

- شرط میبندم

- اوکی ، پس از حالا پولاتو بشمار واسه شام که باختیش !

یکی از پسرها  : خانــــــوم ، ببخشیــــــــد ؟

و من ، ناخود آگاه برمیگردم

و پسر دوم ، شرط را می بازد ، پسر اول لبخندی پیروزمندانه می زند ، گویی بجای شام امشب ، دنیا را برده است

ومن ، در میان یک نگاه متعجب و یک نگاه تقدیر آمیز ، همچنان نگران و مراقب خزه های کاهویی ام  که روی پایم نیایند !

 

 

+ مهدیه ; ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٥
comment نظرات ()