دل نـــوشتــــــه ها

بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد...

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

دیروز، به دیدار یار رفتم  ، پای همان تپه ی آشنا ، همان جا که امامزاده ی سبز در کنار آتشکده های خاموش ایستاده است و تاریخ را مینگرد ...

پیر ، چونان همیشه همان جا بود . صدایم زد ، به سویش رفتم . لبخند همیشگی روی لبانش بود ، نگاهم کرد ، نگاهی سوزان ... سر تا پا ، با لبخند ، در سکوت ...

سکوتش را شکست : " نوروز است  "

شکوفه ها خبر داده اند ... اما نگاه تو ، خبر نمی دهد !

در زمان جا مانده ای ؟!

سر به زیر انداختم .... سوالی بود که چند روزی از خودم میپرسیدم . چشم هایم را بستم : خواستم پاسخ سوال را در خود جستجو کنم ... به ٨٨ فکر کردم : کلاغ های برعکس ، ٧ های برعکس !

در ذهن ام به میان مردم سفر کردم . مردم آشنای سرزمینم ، مردمی که " به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرند "

...

٨٨

...

آهی کشیدم

پیر نگاهم میکند ... منتظر است  ، نگاهش میکنم ، نگاهم را می خواند ...

میگویم : سال سنگینی بود

من در این یکسال هفت سال بزرگتر شدم

عاشق شدم ، عاشق عشق و معشوق

در این یکسال ، وزن غم هایم زیاد بود ، وزن امیدهایم نیز هم

در این یکسال من به درون حقایق سفر کردم

طعم تشنگی را چشیدم ، تشنگی حسین را

تنهایی و سکوت و فریاد شریعتی را لمس کردم

با سهراب سپهری همقدم شدم

به مرز صادق هدایت رسیدم

به همه و هیچ های نیچه

و به روشنی پائولو کوئلیو

...

در این یکسال یاد گرفته ام که بیشتر مشکلات از " پیروی از قواعد " بر میخیزد

یاد گرفته ام " سرنوشت در برابر کسانی که میخواهند در جهانی سپری شده زندگی کنند بی رحم است "

یاد گرفته ام ... که هرچه بیشتر یاد بگیرم نادان ترم !

...

نگاه پیر به دور دست هاست ...

نور خورشید در میان جوانه های تک درخت کنار امامزاده میرقصد

نگاهم به دستمال های سبزی می افتد که مردم به شاخه های درخت دخیل بسته اند ... هر کدام نماد دلی امیدوار

و نگاه پیر همچنان به دوردست هاست

میگویم : پیر مشرق ، میپرسی در زمان جا مانده ام ، اما راستش دیگر معنی زمان و مکان را نمیدانم ، دیگر نمیدانم من مادر زمین بوده ام  یا زمین مادر من است ؟ً!

دیگر نمیدانم من از خاکم ، یا خاک از من ؟

چگونه به نوروز بیاندیشم ، وقتی که درونم بهاری رخ نداده است ؟

برای حس نوروز باید روح و جان را تازه کرد ، پیر مشرق به من بگو چگونه ؟ چگونه روزی نو را در درونم تازه کنم ؟

پیر اشارتی به تک درخت کنار امامزاده کرد ، گفت : آن درخت را می بینی ؟ سال هاست که همان جا پا برجاست ...

این درخت بهاران سبز را دیده است ، تابستان های گرم ، پاییزهای هفت رنگ ، و زمستان های سنگین .... او محرم راز صاحبان تمام آن دخیل ها بوده است ، ظلم ها شنیده است ، اشک ها دیده است .... اما همچنان با شاخه هایی روبه خورشید پابرجاست ... هنوز هم یا آمدن بهار سبز میشود ، هنوز هم درونش رستاخیز بر پا میشود ....

نزدیک درخت رفتم ، دیدم که چگونه چروک سال ها بر تنه اش نشسته ...

بر روی زمین نشستم ، تا خاک تنم را تقدیس کند ، دستهایم را رو به آسمان بلند کردم ، درخت شدم  : ساکت ، پر درد ، پر راز و امیدوار ...

نور از لابه لای سرانگشتانم درونم را نوازش کرد

زمانی گذشت ، شب شد ، اما من سراسر نور بودم

پیر ، رو به گنبد سبز امامزاده حافظ میخواند :

              ساقـیا آمدن عــید مبــارک بـادت

             وان مواعید که کردی مرود از یادت

                                                             ...

به دست هایم نگاهی کردم ، حس کردم جوانه زده ام ، لبخندی زدم ، به خود گفتم :

             نوروزم مبارک

 

---------------------------------------------------------------------

پاورقی :

بیمعرفت نباشیم ، نگاهی به ٨٨ بکنیم و بعد به ٨٩ رویم

امیدوارم سال جدید برای همه ی دوستان عزیزم سالی باشد پر از تکامل ، آرامش و لبخند ....

 

+ مهدیه ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢۸
comment نظرات ()