دل نـــوشتــــــه ها

بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد...

دور دست تاریخ

در پس زمان

نگاهی دور ، به امروز خیره مانده است

و " این لحظه " را یاد میکند

نگاه زنی که در دور دست ها است

و تنها ، شناسنامه اش ، بودنش را ثابت میکند !

زنی که خودش را در روزهای گذشته اش میجوید

در نوشته هایش !

و آینه اش ، دست هایش است

...

زنی که زندگی اش خلاصه میشود در آه های سینه اش

او ، معنی زندگی را در " نگریستن " یافته است

و تمام عمر

نگریسته است : گذشتگان را ، آیندگان را

و غمگین شده است

زنی که " عهد هایش " را روی تاقچه خانه گذاشته است

و هر از گاهی دستی به رویشان میکشد

و غبار از آنها میگیرد

گرچه خود غبار آلود است

غبار الوده ی زمان

او روزها را میشمارد

و مدام از خود سوال میکند :

" آن روز " کی خواهد رسید ؟

روز واقعه !

روزی که طعم آرامش را با همه ی وجود سر خواهم کشید

روزی که نگاهم جاری خواهد بود

و دست هایم ...

دست هایم ...

در دستان توست ؟

                            ...

+ مهدیه ; ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٩
comment نظرات ()