دل نـــوشتــــــه ها

بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد...

قطعه ای از روزهای قدیم ، با حس امروز

امروز یه گشتی تو وسایل های قدیمی ام زدم ... این شعر رو پیدا کردم که چند وقت پیش نوشته بودم ( برای یک عزیزی ) و فرصت نشده بود پاکنویسش کنم ، دیدم الان بهترین فرصته ...

 

" از دل برود هر آنکه از دیده برفت " ؟

سوالی مشوش در پی ذهن تنهای من

براستی نگاهت در پس جای پایم جا خواهد ماند ؟

براستی صدایم در پس زمان جاودانه خواهد شد ؟

پس تکلیف آن همه سادگی های بچه گانه چه ؟

آن همه صداقت

آن همه دوستی

آن همه  " همیشه با هم  "  ها ؟

همه را به دست باد خواهیم سپرد ؟

خاطره ها ... با آنها چه خواهیم کرد ؟

تکلیف دلم چه ؟

دلی که در پس سفر آدم ها بند زده شد

...

وحال ،

خودم نیز مسافرم

مسافر زمان

...

زمانی در چشم هایت سفر کردم

راز دلت را خواندم

با نگاهی و حرفی هیچ

بی صدایی و سکوتی هموار

در پس دشت های استغنا فریاد را گریستیم

ما " با هم " زندگی را معنا کردیم

ما دویدیم

به ناکجا

نرسیدیم ، اما تمنا کردیم رسیدن را

زمانی ...

زمانی گره خوردم با مهربانی دست هایت

زمانی گم شدم در وسعت دریای دلت

زمانی محو شدم در محراب کلامت

و حال ...

حال این زمان است و من تنها

خسته ای که همچنان راه میپیماید...

من و تو مسافریم

من و تو در پستوی جهانی کوچک قدم هایی بزرگ بر میداریم

من و تو دست در دست هم میدهیم

سبز میشویم

و به آسمان میرسیم

پاهایمان بر زمین است ، نگاهمان به روبرو ، اما دستهایمان لبریز از حس لطیف لمس آسمان ...

حال دیگر راه بازگشتی نیست

حسم را حس کرده ای

طعمش را چشیده ای

پس برو !

بران تا زمان داریم !

ما هنوز هم وقت داریم

ما هنوز هم برای درک وسعت واژه ای ساده در نوسانیم

پس سلام !

سلام به هرچه نا دیدنی است

سلام بر هر چه فرای ما

سلام بر روشنی

سلا بر " هست "

و خداحافظ

خداحافظ ای دستهای خالی بی شاخه

خداحافظ ای هیچ و پوچ  و بود و گشت !

...

به هرچه زیبایی است سلام ده

و با هرچه روشنی را در ذهنت کمرنگ  کرد ،

خداحافظی کن

و وقتی گفتی خداحافظ ،

در دل دعا کن خدا ، حافظ آن تاریکی ها نباشد

به روزهای کودکی ات سلام ده

به سادگی بی ریا

به محبت بی دریغ

و به نگاهی تازه به جهان

من ، نگاهم را در دور دست ها خیره نگاه داشته ام

لب هایم را با فریادی در عمق دوخته ام

...

بیا با آهنگ هستی همنوا شویم

بیا برای یک کلام دلتنگی و یک نفس بی همنفسی غمگین شویم

بیا دریا شویم

بیا تا هست شویم برای پاسخ هرچه نیست

بیا ما شویم

چونان روزهای کودکی

وقتی که دست هایمان را میفشردیم

و لبخند میزدیم

محکم

عمیق

و راضی

و امیدوار

دلم برای نگاه پاکت گرچه ذره ذره آب میشود

دلم ، برای دل کوچکت

و برای همکلامی با کلام زیبایت

گرچه تنگ می شود

اما غمگین نمی شوم

در دل

دستهایت را میفشارم

محکم

و محکمتر

و امیدوار میشوم

به هر آن چه شاید پیش نیاید !

و فقط همین مهم است

که دوستت دارم

                                ...

 

 ---------------------------------------

پی نوشت :

طعم این روزها ، مثل قهوه ی  تلخ  است ...

حال تو بگو ، این روزها چگونه است ؟!

 

+ مهدیه ; ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢۳
comment نظرات ()