دل نـــوشتــــــه ها

بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد...

ما ز یار ، یاری جوییم

صدای قدم هایت را میشنوم

هر نفس که به سویم می آیی

چشم هایم را میبندم

و تنها به این جمله فکر میکنم :

"  با تو پروانه میشوم  "

از پیله ی ابریشمین خود بیرون می آیم

و رستاخیزم به پا میشود

با تو

آخرین ذرات بودنم نوای موسیقی میشود

همه تن " نت " میشوم

و تو ، مرا مینوازی

با تو

به خواب قصه ها سفر میکنم

به آن امامزاده ی سبز تنهای بالای تپه

به آن دشت سپید ،

که پیری مرا بدان جا خواند

و نگاهش را به نگاهم دوخت ،

و گفت :  " خدا نمیخوابد  " ،

دست هایت را ظرفی کن ، تا پر شود

با تو فریاد نمی زنم ، سکوت نمی کنم

تنها آرامش را زمزمه میکنم

و شعر میخوانم

شعری برای دست هایت

شعری برای انتظار تمنایت

شعری برای آنسوی آفتاب

آنسوی تپش نبض زمین

آنسوی هر چه هست

 ...

با تو

 " کلمه " تمام میشود

و در حالی که شعرم لبریز گفتن است ،

در یاد نگاهت به پایان میرسد

.

 

+ مهدیه ; ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
comment نظرات ()