دل نـــوشتــــــه ها

بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد...

دوست داشتن از عشق برتر است

دوست داشتن از عشق برتر است.

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی . اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال . عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد .

عشق در غالب دلها ، در شکل ها و رنگ های تقریبا مشابهی ، متجلی میشود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است ، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش را دارد و از روح رنگ میگیرد و عطری ویژه ی خویش دارد ، میتوان گفت که به شماره ی هر روحی ، دوست داشتنی است .

عشق جوششی یک جانبه است . به معشوق نمی اندیشد که کیست ؟ یک " خود جوشی ذاتی " است  و از این رو همیشه اشتباه میکند و در انتخاب به سختی میلغزد و یا همواره یکجانبه میماند و گاه ، پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق  که در چهره ی هم می نگرند ، احساس میکنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و نا آشنایی پس از عشق - که درد کوچکی نیست - فراوان است .

اما دوست داشتن در روشنایی ریشه میبندد و در زیر نور سبز میشود و رشد میکند و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید ، و در حقیقت ، در آغاز ، دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر میخوانند ، و پس از " آشنا شدن " است که " خودمانی " میشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عین رودربایسی ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت به قدری ظریف و فرار است که به سادگی از زیر دست احساس و فهم میگریزد - و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی و گرمای خویشاوندی واز سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس میشود و از این منزل است که ناگهان ، خود به خود ، دو همسفر به چشم میبینند که به پهنداشت بی کرانه ی مهربانی رسیده اند .

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در " دوست " میبیند و می یابد .

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن .

عشق بینایی را میگیرد و دوست داشتن میدهد.

عشق نیرویی است در عاشق ، که او را به معشوق میکشاند و دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست میبرد.

آتش دوست داشتن است که داغ نیست ، سرد نیست ، حرارت ندارد ، چرا ؟ که نیازمندی ندارد ، که غرض ندارد ، که رسیدن ندارد ، که یافتن ندارد ، که گم کردن ندارد ، که به دست آوردن ندارد ، که التهاب و اضطراب ندارد ، که شک و تردید ندارد ، که دور و نزدیک ندارد ، که بیم و امید ندارد ، که مرگ و حیات ندارد ، که انتظار ندارد ، که اتهام ندارد ، که تب و تاب ندارد ، که ریاضت ندارد ، که ضرورت و مصلحت و فایده و چرا و برای و اقتضا و اختلاف و تناسب و تضاد و کفر و شرک و هوی و هوس و لذت و الم و ... ندارد

...

                                                                                   دکتر شریعتی

+ مهدیه ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱
comment نظرات ()