دل نـــوشتــــــه ها

بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد...

انسان پیچیده ، انسان هم که نه، آدم البته !

"    اینو دارم برای تو مینویسم

     نمیدونم چقدر ازش میفهمی

     نمیدونم چقدر درکش میکنی

     اما این برای تو ، چه خوشت بیاد و چه ... "

 

سخت ترین چیز همیشه همین بوده که لبریز از حرف باشی ولی مجبور باشی با نگاهی خونسرد سکوت کنی ...

از اینکه اونقدر نمیتونم عرضه داشته باشم که حتی برای گرفتن حق خودم دل کسی رو بشکونم , از خودم حالم بهم میخوره

اون وقت همه حس میکنن چون هیچی نمیگی پس حق دارن و نفس کشیدن رو فقط  اونهان که بلدن !

نمیدونم بعضی ادم ها چطور میتونن هزار چهره داشته باشن ؟ اینقدر دو رو ....

کسایی که اونقدر گستاخن که برای اثبات حرف ناحق خودشون حاضرن صداقت رو دار بزنن ...

وقتی زندگی ات پر باشه از ادمهای خودخواه ، خود بخود خودخواه میشی !

آدم ها واقعا جالبا :

بهت میگن " عزیزم من نگرانتم " ، در حالی که فقط نگران خودشون اند !

بهت میگن " من بخاطر خودت میگم " در حالی که تنها بخاطر خودشون میگن !

بهت میگن " سیگار نکش برات خوب نیس " چون دودش اذیتشون میکنه !

بهت میگن " این مزخرفات چیه گوش میدی " و در خلوت به همون مزخرفات گوش میدن!

بهت میگن " یه کم حساب و کتاب مالت رو داشته باش " چون نگران کم شدن ثروتی اند که قراره بهشون برسه !

بهت میگن" وای این لباس چقدر بهت میاد " در حالی که از رنگش متنفرن و فقط دنبال بهونه ای برای با هم به رختخواب رفتن میگردن !

و حتی ... بهت میگن " این چرتو پرتا چیه مینویسی " اما ته دلشون یه لبخند تلخ به معنیه همدردیه !

حتما شنیدی که میگن وقتی میگی " متنفرم " یعنی " عاشقم "

مثل خودت

هر چقدر بلندتر داد بزنی که متنفری بیشتر مطمئن میشم که ...

ته این نوشته اینبار چیزی نیست ،

چون انتها براش بی مفهومه

چیزی که ابتدا نداره انتها نیز نخواهد داشت

این مطلب فقط موضوع داره : " انسان پیچیده ، انسان هم که نه، آدم البته ! "

گاهی منو هول میدی وسط زندگی و گاهی خیلی راحت از صفحه حذفم میکنی ،

کارگردان منصفی نیستی .

" عدالت " گاهی واژه ی مسخره ای به نظر میاد که " فقط واسه دلخوشی " آدم ها بکار میره ؛

و من ، در حالی که اشک میریزم ، به همه ی جملاتم لبخند میزنم !

----------------------------------------------------------

پی نوشت : مطلب مربوط از آلبرکامو در کتاب سقوط :

... همه ی فضایل من سکه هایی بودند که پشت آنها از رویشان جلای کمتری داشت .راست است که از سوی دیگر ، معایب من به نفعم تمام میشد . مثلا الزامی که در مخفی کردن جنبه ی فاسد زندگیم داشتم به من حالت سردی میبخشید که با فضیلت اشباه میشد . بی اعتنایی من محبت دیگران را به سویم جلب میکرد و خود پرستیم در بخشندگی هایم به اوج میرسید . خود را جدی و خشن مینمودم و با این همه هرگز قدرت آن نداشتم که در برابر تقدیم یک جام می و یا تسلیم یک زن مقاومت کنم ! معروف بود که فعال و نیرومندم ، اما قلمرو سلطنتم رختخواب بود . به آوای بلند دم از دوستی و وفاداری میزدم و خیال میکنم در میان کسانی که دوست میداشتم یک نفر هم نبود که آخر کار به او خیانت نکرده باشم ...

+ مهدیه ; ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۳٠
comment نظرات ()