دل نـــوشتــــــه ها

بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد...

گریه ی اشک

فقط دلم میخواد بنویسم ، چی ؟ نمیدونم . شاید ورای یه آدم تو آینه ، شاید هم ... تنها یک " ما هیچ ، ما نگاه " ساده ...

همین حالا ، ثانیه ای یه که گذشته . خط قبل مال زمانیه که چند ثانیه پیش بوده و دیگه نیست ، همه چیز هست و نیست ، انگار هیچ وقت وجود نداشته ...

برای یک عالم چرای بی جواب ، باید همیشه جوابگو باشی ، باید باشی ، باید باشی ، باید ، باید ، باید ... باید درک کنی ، باید بفهمی ، باید اون طور نگاه کنی که نگاه میکنند ... ذهن را چهار چوب بستی ، دل را چه میکنی !؟

چقدر آدم ها فریاد دارند ، چقدر حق دارند که پایمال شده ، چقدر گم اند ، جدا چه قدر گم ایم ، نه !؟

گاهی دلم فقط یه گوش مهربان غریبه میخواد ، که بچسبم و بگم و بگم و بگم و اون فقط مثل همه ی آشناها نگاه نکنه ، همین .

و گاهی بر عکس ، فقط دلم میخواد بشنوم ، صدای غریبه ای که از هر سمفونی ای بتونه زیباتر باشه ...

آخر آنچه میخواهم اینجا نمی یابم ، میان مردم آشنا ، میان هر چه نگاه و دستان تکراری است ، باید جایی ورای آن گشت ... شاید باید نیست شد تا یافت ، نمیدانم .

گاهی احساس میکنم احمقی تیزهوشم !

گاهی احساس میکنم نیستم ، آنچه از خود میبینم مه ای غبار آلود است که مرا در خود پنهان ساخته

گاهی احساس میکنم بیش از آنچه باید باشم هستم ...

ساز دلم را کوک کرده ام ، بی هیچ چون و چرا و اما و اگر ، سپردمش به نوای دهل ، گرچه آواز دهل از دور خوش است

اما دیگر رمقی برای " باقی ها " باقی نیست

...

اشک هم گاهی میگرید ، میدانستی ؟

من گریه اش را دیده ام .

آن هنگام که دستان اش تنها از پشت پنجره پیدا بود

مادرم را میگویم ، راستی او هم مثل همه  ٢ دست و ٢ پا و یک دل داشت ؟!

من گریه ی اشک را دیده ام

آن هنگام که در مقابل این همه نا حقی نتوانست ببارد !

آن هنگام که سه رنگ ها ،

این مردم بی رنگ را رنگی کردند ،

آن هنگام که فریاد رنگ شد و سبز به دنیا آمد

آن هنگام که دلم خون بود و نگاهم آبی ، دست هایم را کاشتم

مشت سبزم را سلاحم کردم،

و شاخه هایم را چتری نمودم

برای همه ی دل های خسته

همه ی راه های نرفته

و همه ی نگاه های خیره مانده

و همه ی دل های در انتظار

در انتظار واژه های ظاهر فریبی که رویای زندگی را با خود آوردند

و نه خود زندگی را

و در انتظار رسیدن آن همه خوشبختی موعود !

و او ، لبخند رعشه آورش را به مغزهای پیچیده نشان میدهد

و هوا را با کلام خجالت آورش آلوده !

سبز ها میمیرند

و او  همچنان کریهانه لبخند میزند

همان موقع بود ، که من گریه ی اشک را دیدم !

...

اما من

در خودم انقلاب میبینم

سلول هایم به جای حجم ، سطح پیدا کرده اند انگار

همه تن تو را میبینم

نوای سکوتم را به تو هدیه میکنم هر آن

میخواهم زمین باشم ، این جرم است ؟

کسی را ندیدم ، که دستش به آسمان رسیده باشد

اما قد زمین بلند است

این را همه میدانند !

...

و اما تو پدر

من پیر شدن دلت را نظاره گر بودم

حساب چوب خط سفید شدن موهایت را دارم

سیمایت یک چیز را به یادم می آورد : دنیا نامهربان است ، ولش کن !

ومن ، دنیا را ول کردم

و در عوض

تو را چسبیده ام!

جسمت را نمیدانم ، اما نگاهت دنیایی نیست

همین هم برای من نحیف ، کافی است .

راستی ؟

برایم تار هم میزنی ؟

                               ...

+ مهدیه ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٠
comment نظرات ()