دل نـــوشتــــــه ها

بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد...

نفس بکش همنفس

این صبح

این نسیم

این سفره مهیا شده ی سبز

همه شاهد اند

که چگونه دست و دل به هم گره خوردند

یکی شدند و یگانه

تو از ان سو امدی

و امدیم

اول فقط یک دل دل بود

یک هوای نشستن و گفتن

یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن

یک هنوز با هم ساده

رفتیم و نشستیم

ماندیم و گریستیم

بعد ...

یکصدا شدیم

هم اواز  و هم بغض و هم گریه

همنفس برای باز تا همیشه با هم بودن

برای یک قدم زدن رفیقانه

برای یک سلام نگفته

برای یک خلوت دل خالص

برای ...

برای همسفر همیشه عشق ... باران

اری ماندیم

برای ماندن

برای مشت گره کردن

...

اری ماندیم

فقط برای یک جرعه نفس کشیدن

+ مهدیه ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٠
comment نظرات ()