دل نـــوشتــــــه ها

بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد...

سوال ؟!

اگه شما جای من بودین و بهتون میگفتن یکی از مطلبای وبلاگتو بفرست برای چاپ ، کدوم مطلبو انتخاب میکردین ؟

میدونم سوال سختی پرسیدم چون لازمه پاسخش یه نگاهی کلی به ارشیومه ، اما با پاسختون خیلی کمکم میکنید

ممنون پیشاپیش ...

و اما موضوعی که ذهنمو مشغول کرده :

این جمله رو در یک کتاب معتبر خوندم ، از مولوی :

خداوند میفرماید : گنجی نهان بودم ، دوست داشتم شناخته شوم ، بنابر این عالم را آفریدم تا شناخته شوم . هدف خلقت اظهار است .

اگه خدا بی نیازه ، این خودنمایی و اظهار خود چه معنی میده ؟

 

-----------------------------------------------------------

دوستان عزیزم :

بجز بخش عمومی پاسخ کامنت ها ، من تنها از طریق ایمیل میتونم پاسخگوی شما باشم ، پس اگر سوالی داشتید لطفا ایمیل خودتون رو هم برام بذارید .

ایمیل من : mahdiyeh_ag@yahoo.com

ممنونم

 

+ مهدیه ; ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۸
comment نظرات ()

من و لایه هایم

در یک کهکشان بی سر وته ، یک ( چیز ، موجود ، جسم ؟! ) گردی است به نام زمین .

زمین در مقابل کهکشان بسیار کوچک و در مقابل انسانها بسیار بزرگ می نماید ،

و روی زمین موجوداتی دوپا با دو چشم و دو گوش اما یک زبان و یک قلب زندگی میکنند به نام " انسان "

و این انسانها چیزی دارند به نام روح ؛ که وسعت روح در مقابل کهکشان و زمین و هر چه در آن است بسیار بزرگتر است ، و یک " چیز " معمولا هر چه از نظر موجودیت وسیعتر باشد ملزم به پیچیدگی های بیشتری است ، مثل موجودیت وسیع یک اتم با پیچیدگی های خاص خودش .

بنابر این سخت نیست تصور کنیم پیچیدگی های روح انسانی هر چند ساده را ...

من هم انسانم !

وقتی کودک بودم یک لایه بیشتر نداشتم ،

و این سیر صعودی لایه دار شدنم تا زمانی که سنم را ٢٠ سال نامیدند ، زیاد سریع نبود

وقتی ١۵ ساله بودم دنیا را مثل خودم یک لایه می دیدم

و هر چقدر معلم جغرافیمان تلاش کرد پوسته ، گوشته ، هسته را یادم دهد ، نتوانست !

١٩ ساله که شدم ، دیگر میدانستم زمین چند لایه است و آدمها نیز هم

اما فقط میدانستم ! و هرگز حسش نکرده بودم

تا آن زمان ...

آن زمان که عشق و سیاست در هم آمیخت

و من هر روز به خودم میگفتم صبور باش ، این نیز بگذرد ...

هر چقدر فکر میکنم ، نمیدانم چه شد و از کجا شروع شد

زمانی که تصمیم گرفتم خودم بر علیه خودم شورش کنم

من خشمگین بودم

آری از یک لایگی خودم و ناتوانی ام در برابر سایه ی لایه های دیگران خشمگین بودم

و اینگونه شد که به خودم اعلان جنگ دادم

و جنگ من با خودم شروع شد

بر سر عشق فریاد زدم و عشق به همه چیز را از دلم بیرون راندم

به هر چه ایمان خندیدم و آنها را هذیان نامیدم

بخاطر دروغ نزدیکترین کسانم عصیان کردم و به دروغگویی بزرگ تبدیل شدم

و هر روز به خودم دروغ گفتم

" آن که میداند "  درونم را به دادگاه کشاندم

و او را بخاطر اینکه هرگز ساکت نمیشد متهم کردم

و چه با وفا بود او که همچنان هرگز ساکت نشد ...

تصمیم گرفتم که دیگر هیچ چیز برایم مهم نباشد

و بدین ترتیب آرام آرام تمام شدن خودم را به نظاره نشستم

اما یک روز ...

همان روزی که میان مردم بیگانه روی زمین و رو به آسمان نشستم و گریستم

و گریستم و گریستم و گریستم

بر سر قبر مهدیه ای که تازه مردنش را فهمیده بودم ...

 " آن که میداند "  وجودم آن روز خوشحال بود

خوشحال از اینکه بالاخره " بودنم " ، بزرگترین موهبت هستی را حس کرده ام

و این تازه شروعش بود

اول راهی سخت

که رنج سختی اش گاهی زیادی بر دست هایم سنگینی می کند

و امروز من ٢٣ سال و ٢ ماه و ٢٣ روز دارم

وجودم پر از لایه است ، لایه هایی که به ۴ دسته تقسیم شده اند و هر دسته ماهی یکبار خودی نشان می دهند ...

و خوشحال میشوم ، از اینکه گاهی ، آشنایی ، یکی از من های وجودم را میشناسد و به او سلام میدهد

و گاهی غمگین ام ، از آدم هایی که میگویند مرا و تمام لایه های مرا خوب میشناسند ، اما دورترین ها همان ها هستند ...

من و لایه هایم در میان صفحات این وبلاگ تنهاییم ، وقت کردی با لایه هایت سری به ما بزن

                                        ...

+ مهدیه ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٢
comment نظرات ()

زیبایی ریشه ها ... و حس باغچه

حجم سنگین زندگی

باعث شده بیشتر به بودنم بیاندیشم

و بیشتر احساسش کنم

من ، هر روز

تمام باغچه را میکنم و  خاکش را بیرون میریزم

ریشه ی گل ها را نوازش میکنم

و بعد ، طی یک مراسم سکوت ،

گل ها را به خانه شان بازمیگردانم

و بدین ترنیب آنها روز به روز با طراوت تر میشوند

چون هر روز بیشتر ارزش خاک زیر پای خود را احساس میکنند

و می فهمند که با آنکه تمام زیبایی باغچه به گل هایش است ،

وکسی به زیبایی خاک توجهی ندارد

اما مادر باغچه خاک است ...

آری گل ها میفهمند که آنها فقط تجلی زیبایی هستند

و زیبایی واقعی در دیگر سو است ، جایی که هیچ کس نمی بیند

مگر کسانی که حسش کنند

اگر دست من بود ، بعد از اینکه گلها باز شدند ،

آنها را سر و ته میکاشتم ،

تا کمی بتوانم از ریشه ها قدر دانی کنم

و بهشان بفهمانم که چقدر مهم هستند

تا وقتی کله ی گل زیبا به خاک خورد و ما تحتش به هوا رفت ،

لذت ببرم از درسی که به او داده ام !

من با افتخار تمام

کلکسیون ریشه هایم را ،

به نمایشگاه گلهای رنگارنگ می برم

تا به انسان های بی ریشه بفهمانم

ذات مهمتر از ظاهر است

و گل زیباست ، بخاطر ذات پاکش

ریشه های سخاوتمندش

و مادر بزرگوارش

و حسی که به همه میدهد زمانی که نگاهش می کنند

و این همه بخشندگی ای که دارد ...

آری من ، هر روز ،

"  نگاه آدم ها به زندگی را  "  به  " خود معنای زندگی  "   سنجاق میکنم

و برای همین است ،

که حجمش هر روز سنگین تر میشود

و وزنش ، هر روز کمتر و کمتر

                                            ...

 

+ مهدیه ; ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٥
comment نظرات ()

همه چیز یک جور دیگر است !

ترس

واژه ی بی رحمی است

که همواره مثل سایه مرا دنبال کرده است

گاهی از او میگریزم

گاهی خسته میشوم ، جلو اش می ایستم

میپرسم : چه میخواهی ؟ بس نیست؟

جوابم را نمیدهد ، فقط نگاهم میکند

مثله یک نفر !

و روز دیگر ترس دوباره جلوی پنجره اتاقم ایستاده

و بر و بر مرا نگاه میکند

میدانم ، نباید عادت کرد ، حتی به عادت کردن

اما احساس میکنم به وجودش عادت کرده ام

ماهیتش همیشه ترس است

اما شکلش عوض می شود

یک روز ، مثله امروز ، ترس از دست دادن توست

ترس اینکه تو هم ، مثله همه ی دیگران ، ترکم کنی

و یا ترس اینکه من خودخواه و بی احساس شوم و ترکت کنم !

همیشه می ترسیدم : که نکند همه چیز آنطور که مینماید نیست ؟

و ترس امروز لبخند می زند ، امروز که دیدم سالهاست که چنین بوده

و من ... در خیالی کودکانه ، همه چیز را خوب و آنطور که دلم میخواست میدیدم

همه چیز را ، می فهمی؟

آدم ها ، روزها ، فکر ها و حتی نگاه ها

همیشه برای دلایل دیگران دلایل بهتری برای خودم بهانه کرده ام

مثلا اینکه مهربانی او از روی همان مهربانی است نه از روی خودخواهی و ترس

و یا خودخواهی او از سر نا ملایمات است  نه ذات خودخواهش

و یا اگر اینگونه شد حتما بهتر بوده که اینطور باشد وگرنه اصلا به اشتباهات من و اطرافیانم ربطی ندارد !

و همه ی این مثال هایی که میدانم تو هم در ذهنت تا صبح میتوانی ردیف کنی !

یادمان داده اند جور دیگری ببینیم ، واقع بین نباشیم چون واقعیت تلخ است

چون اگر چشمت را باز کنی در این خاک گربه ای شکل جز ظلم نیست

و بقیه چیزها فقط یک روکش زیبای تزیینی است

گاهی فکر میکنم ترس هم جزو همان هایی است که به همه ی ما تزریق کرده اند

در طی دو هزار سال شاید ... یک ترسوی حرفه ای شده ایم !

هر کس با ترسش کنار آمد

مسالمت آمیز با وی زندگی میکند

و هر کس توانست او را شکست دهد

یک قهرمان است

قهرمانی که توانسته واقع بینی را سپر ،

چشمهایش را باز ،

و دلش را قرص کند

و به خودش و ماورای خودش ایمان بیاورد

و با دست هایش ، خودش را خلق کند

و بدینسان به هرچه ترس و به هر که ظالم

لبخندی پیروزمندانه بزند ...

 

+ مهدیه ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۱
comment نظرات ()

زمینیها برایت روزی گذاشته اند،روز زمینی ات مبارک

پدر

سه حرف و یک کلمه

یک دنیا

" پ " اش را میبویم و پاس میدارم ، پاسش میدارم به پاس همه ی رنج ها و بزرگواریها و گذشت ها و عشق ... پدر : به عشقت عشق می ورزم و خود را در برابرش چون کودکی بیش نمی یابم ...

" د " اش را با مقدس ترین جمله ی جهان در هم می آمیزم : دوستت دارم

در این روزگار سخت و پر حجم ، سعی میکنم " ر " اش را بسان روزی پاک ببینم ، و با تمام وجود بگویم :

                                               روزت مبارک   

+ مهدیه ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۳
comment نظرات ()