دل نـــوشتــــــه ها

بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد...

تراوشات ذهنی !

 

" زمان "

کلمه ای که " قدرت " رو زیر سوال میبره

و من نگاهم به دری که باز شود , که زمان بگذرد و من نزدیکی به مرگ را جشن بگیرم !

هر روز به دنبال گذر زمان , اما غافل از اینکه این سیر تکرار ناپذیره و و زمانی میرسه که دیگه زمان نخواهد گذشت و سکوت خواهد ماند و مثل نگاه ساکت من , بی صدا و بی حرکت باقی خواهد ماند

در این فاصله ی درهم خواستن همه چیز , چزا نمیشه , چرا نشه از یک ثانیه ارام لذت برد ؟

اون روزی که زمان برای من از حرکت ایستاد , برای زمان باقی , چی جا خواهم گذاشت؟

نمیخوام تن خسته ای باشم که خسته تر از همیشه خوابیده و انگار هیچ وقت نبوده...

یه صدا یه روز گفت که زندگی استفاده از همین امروزه و نگاه تو به زندگی , اما مشکل فعلا اینه که نگاه رو چطور باید شست ؟!

از پشت شیشه ای که مه گرفته هر چقدرم چشماتو بشوری باز تار میبینی !

تو یه ذهن بسته هی خودتو به در و دیوار میزنی شاید که روزنه ای , چیزی پیدا شه !

اما ...

من یه مشت انرژی تو پستوی دلم قایم کردم که یه روزی شاید قرار باشه خالیشون کنم , چه بی مزه !

یعنی اینقدر دنیای ما کوچیک شده که برای دادن انرژی ها هم باید اطراف رو نگاه کرد و باز هم گفت : حالا نه , بعدا !!!

یه حسی تو دلم منتظر یه روز سبزه , تا بیاد و برسه و منو غرق کنه در نور , اما ...

میترسم زمان از اون هم قویتر باشه و انتظار منو بی حاصل کنه

دلم میخواست میتونستم هم شاعر باشم هم نوازنده و هم خواننده , تا بلکه یه جور میشد این تراوشات بی حاصل ذهنی رو خالی کرد !

+ مهدیه ; ٧:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٠
comment نظرات ()

گم شدم از حضور تو

قسمتی از کتاب  " دنیای سوفی " نوشته  " یاستین گوردر " :

افلاطون عقیده داشت که روح قبل از استقرار در بدن وجود داشته است.یک روز روح در عالم مثل بوده است , اما روح همین که در بدن به دنیا می اید همه چیز را درباره ی ایده های کامل و بی عیب و نقص فراموش میکند.بعد اتفاق می افتد : یکباره فر ایند خارق العاده ای شرو میشود. کم کم با شناختن و تجربه کردن اشکال طبیعت , خاطره ای ضعیف در روح انسان پیدا میشود. انسان اسبی میبیند ؛ اما یک اسب ناقص ؛ همین کافی است تا درون روح خاطره ضعیفی از یک اسب کامل که یک بار در عالم مثل دیده است بیدار شود.به این ترتیب برای بازگشت به محل استقرار واقعی روح ایجاد میشود. افلاطون این دلتنگی را اروس یا عشق مینامد. روح دلتنگی عاشقانه برای برگشتن به اصل خودش نشان میدهد. از این به بعد جسم و هر پدیده ی دیگری را ناقص میبیند.روح با بالهای عشق به خانه یا عالم مثل پرواز میکند. روح میخواهد خودش را از زندان جسم آزاد کند.

اکثر ادمها به انعکاس مثل در جهان محسوسات میچسبند. آنها یک اسب میبینند و فقط یک اسب . اما چیزی را که تمام اسب ها به صورت تقلید ضعیفی از ان ساخته شده اند نمی بینند.

افلاطون عقیده داشت همه ی پدیده ها فقط سایه ای از صور یا مثل جاودانه اند. اما اکثر مردم از زندگی کردن بین سایه ها راضی اند. آنها فکر میکنند همه چیز در سایه خلاصه میشود و در نتیجه سایه ها را سایه نمیدانند. و به این ترتیب روح جاودانه خودشان را فراموش میکنند

...

-------------------------------------------

پی نوشت : من و تویی نکن که من از تو جدا نیستم ...

پی پی نوشت : چند روز پیش فیلم "خدا نزدیک است " رو میدیدم ؛ دیدنش ضرر نداره

پی پی پی نوشت : نیمه شعبان مبارک :)  

+ مهدیه ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٥
comment نظرات ()