دل نـــوشتــــــه ها

بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد...

درخت سبز کوچکم

دست هایم خالی است

لب هایم لبریز

همچون نور چشمان تو

دلم هرز میرود از تحمل تکرار بی پایان

و این دور تسلسل مسلسل وار

بال میخواهم !

نه برای خودم ... برای ما !

برای " مای " بی بال

میخواهم پرواز یاد بگیرم و بیاموزم چگونه پریدن را

از گوشم گوشواری سبز بیاویزم

لباس سپید بر تن کنم

و با چشمانی ابی پرواز خود را به نظاره بنشینم

...

حسی هفت گانه وجودم را ذر بر خواهد گرفت

و هفت رنگ خواهم شد

همچون رنگین کمان دلت

و صدای زمین در گوشم خواهد پیچید :

" آسمان امتداد زمین است "

من صدای پای زمان را میشنوم

و آن را با اهنگ صدای تو همنوا میکنم

خود را به باد میسپارم

و دست هایم را از شاخه های کوچک خوشبختی می اویزم

و درخت کوچکم را آب خواهم داد

تا شاخه هایش پر شود از دستان کوچک خوشبخت فرزندان زمین

تا سبزی اش در آبی آسمان طنین انداز شود

آری میدانم

سبز خواهد شد نهال خاکستری من

آری میدانم

میدانم

میدانم

روشنایی ، بلوغ این نوای نی خواهد بود

نور سرود پیروزی است

...

--------------------------------------------

پی نوشت :

استاد " قانون کار " که قانون استادی رو بلد نباشه ادم سر کلاسش شاعر هم میشه !

+ مهدیه ; ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٥
comment نظرات ()

نفس بکش همنفس

این صبح

این نسیم

این سفره مهیا شده ی سبز

همه شاهد اند

که چگونه دست و دل به هم گره خوردند

یکی شدند و یگانه

تو از ان سو امدی

و امدیم

اول فقط یک دل دل بود

یک هوای نشستن و گفتن

یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن

یک هنوز با هم ساده

رفتیم و نشستیم

ماندیم و گریستیم

بعد ...

یکصدا شدیم

هم اواز  و هم بغض و هم گریه

همنفس برای باز تا همیشه با هم بودن

برای یک قدم زدن رفیقانه

برای یک سلام نگفته

برای یک خلوت دل خالص

برای ...

برای همسفر همیشه عشق ... باران

اری ماندیم

برای ماندن

برای مشت گره کردن

...

اری ماندیم

فقط برای یک جرعه نفس کشیدن

+ مهدیه ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٠
comment نظرات ()