دل نـــوشتــــــه ها

بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد...

ما ز یار ، یاری جوییم

صدای قدم هایت را میشنوم

هر نفس که به سویم می آیی

چشم هایم را میبندم

و تنها به این جمله فکر میکنم :

"  با تو پروانه میشوم  "

از پیله ی ابریشمین خود بیرون می آیم

و رستاخیزم به پا میشود

با تو

آخرین ذرات بودنم نوای موسیقی میشود

همه تن " نت " میشوم

و تو ، مرا مینوازی

با تو

به خواب قصه ها سفر میکنم

به آن امامزاده ی سبز تنهای بالای تپه

به آن دشت سپید ،

که پیری مرا بدان جا خواند

و نگاهش را به نگاهم دوخت ،

و گفت :  " خدا نمیخوابد  " ،

دست هایت را ظرفی کن ، تا پر شود

با تو فریاد نمی زنم ، سکوت نمی کنم

تنها آرامش را زمزمه میکنم

و شعر میخوانم

شعری برای دست هایت

شعری برای انتظار تمنایت

شعری برای آنسوی آفتاب

آنسوی تپش نبض زمین

آنسوی هر چه هست

 ...

با تو

 " کلمه " تمام میشود

و در حالی که شعرم لبریز گفتن است ،

در یاد نگاهت به پایان میرسد

.

 

+ مهدیه ; ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
comment نظرات ()

پیمان

خداوندا

تو را به بزرگی نام او

تو را به پاکی نگاهش

تو را به عشق زیبایش

تو را به آرامش صدایش

تو را به همه ی بندگان پاکت چون او

تو را به همه ی جلالت قسم میدهم

مرا ببخش ...

مرا لایق گردان

مرا جرعه ای بنوشان

...

امروز تقویم روزهای گذشته را ورق زدم

و دیدم که ... چه خالی ام

هیچ ندارم جز نگاهی خیس به دست های تو

خداوندا

به جبران روزهای بی نورم

به جبران لحظه هایی که قدر ندانستم

به جبران نوایی که نشنیدم

با تو پیمان میبندم

تا با هر چه توان

تا با همه ی نفس هایی که می آید و میرود

عاشق باشم

و به پای همه ی روزهای باقی

عشق بریزم

کمکم کن

که رو سیاهی ام را با دوست داشتنش جبران کنم...

کمکم کن

که باشم

آنچنان که باید باشم

آنچنان که انسان بمانم

                                      ...

+ مهدیه ; ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱۱
comment نظرات ()

سرزمین افسانه ها

تو هیچ دوره ای مثل الان , زمان امام حسین و مظلومیتش رو به این شکل درک نکرده بودم ...

سیاهی ، دورویی ، حماقت !

آدم های تاریکی که فریاد روشنی سر میدهند و برای اثبات نور ، تنها داد میزنند : ما نورانی ترینیم !

و قربانیان ...

کسانی که تنها خونشان نیاز است برای دیو افسانه ی قصه ای که در آ ن رمز پیروزی مظلومان ، خون شهیدان است

...

من در این سرزمین غم را فهمیدم

من در این سرزمین نگاه های خسته ، اما امیدوار دیدم

من زشتی دروغ را لمس کردم

من در این دیار رویاهایم را به دیوار خانه قاب کرده ام

من اشک ریختم

اشک ریختم

اشک ریختم

و دل تنگ شدم

برای زمانی که هنوز نرسیده است

برای روزهایی که خواهند آمد ، شاید

این سرزمین افسانه نیست ، حقیقت است دست نوازش مادری که "بر سر فرزندان هنوز نیامده اش میکشد"  و از ته دل برای همه ی آنها آه میکشد آه

آه میکشد برای آنها

برای خودش

برای روزهایی که چقدر میتوانستند زیباتر باشند ...

و من ، هر روز قصه های دیوهای چند سر و رستم بی یاور را برای آیندگانم مینویسم

و در دل امیدوارم که برای آنها ، این غصه ها تنها قصه ای باشد

...

و در این روزگار من عشق را فهمیدم

مظلومی عشق را در سکوتش فریاد زد

و من آن را لمس کردم

اما ...

در جایی گمش کردم !

آنجا که " دیگری " نیز فریاد عشق بر آورد

و در دل گفتم : شاید عشق چند تا است !

شاید آن عشق است و این عشغ

و شاید هم برعکس !

این روزها یک چیزش خوب است : اینکه فهمیدم " فهمیدن " چه سخت و دردناک و اما چه شیرین است

کسانی که در شهر بهشت بیخبری رژه میروند و مشت های تو خالی خود را گره میکنند و فریاد " جانم فدایت " سر میدهند ، در حالی که در دل به نان شب و حقوق فردا و عمل قلب و عیادت بیمار و جنس نسیه و گرانی و شهریه ی مدرسه و زن همسایه و اینکه     " چقدر جانشان برایشان عزیز است "     فکر میکنند ...

مردم در این سرزمین خودشان را راحت میکنند :

برای آنکه  بر سر مفاهیم دعوایشان نشود آنها را چند جور تعریف میکنند :

عشق را

دوستی را

مهربانی را

و حتی دین را

و اینجاست که   " عشق من "    با    "  عشق تو "   و   " دین من "    با   " دین تو "    متفاوت است

واینجاست که دل من تنگ است اما دل تو بیشتر

و اینجاست که   " اندازه ی دوست داشتن من  "   با   " اندازه ی دوست  داشتن تو "  فرق دارد

در اینجا همه چیز را میتوان جور دیگر دید ، یا حتی میتوان اصلا ندید !

میتوان هر چیز را میخواهی ببینی و نشان دهی و هر چیز را نخواستی به راحتی انکار کنی

اما ...

میتوان جور دیگر بود

میتوان نور را برای تاریکی به ارمغان آورد

میتوان از معجزه ی پنهان استفاده کرد : لبخند

من به همه ی تاریکی ها لبخند میزنم

و آغوشم را برای روشنایی باز میکنم

من هستم

----------------------------------

پی نوشت : " نمیدانم چگونه مردم برای مظلومیت و اسارت امام حسین (ع ) میگریند در حالی که خود نیز اسیرترینند ؟ "

                                                                      دکتر شریعتی

 

 

+ مهدیه ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٠
comment نظرات ()

 

دلم تنگ شده ...

خیلی

...

+ مهدیه ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٦
comment نظرات ()