دل نـــوشتــــــه ها

بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد...

 

گاهی اونقدرچیزای گنده رو تحمل میکنی ، تحمل میکنی ، تحمل میکنی ، که یه دفعه با یه چیزه کوچیک پقی میزنی زیر گریه و ... منفجر میشی .

دلم واسه بابا اینا تنگ شده ، دیشب خواب دیدم با هم رفتیم شمال اما وسط جنگل سبز داشت برف میبارید و درختای سبز زیر بارش برف داشتن سفید میشدن ... بابا زیاد خوشحال نبود ...

چند وقته زیاد خواب میبینم ، پریشب خواب دیدم مردم ! یه مجلس تو یا باغ دور استخر و یه عالم گل از طرف یه عالم ادم  ... و یه کیک بزرگ مشکی ! تو خواب گفتم وا برای چی مجلسم مثه مراسم عروسیه تا عزا ؟!!!

بیخیال ...

الان مثه همیشه که برای زندگی دیر کردم دیرم شده و باید برم ...

+ مهدیه ; ٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢۱
comment نظرات ()

اگه میدونستیم ...

اگه میدونستیم خدا چقدر مهربونه و چقدر دوسمون داره ، هیچ وقت فراموشش نمیکردیم ...

این جمله ای یه که واقعا حسش کردم ، اما چه دیر ... اگه خدا دوسم نداشت هیچ وقت نمیذاشت حسش کنم ، و با اینکه خیلی سختی کشیدم برای درک همین جمله ، اما بازم : خدایا شکرت ...

حالا حالا ها خیلی راه مونده واسه رفتن ، و من ... خیلی خسته بودم ، از خستگی نالیدم و از این دنیا و از همه و هیچ ، اما بازم ... دارم سعی میکنم که فقط خستگی در کنم و برم تا برسم ، برسم به معنا ، به نگاه ، به خّّّّّّّّّّّّدا ...

یه کم دعا احتیاج دارم ...

خدایا

+ مهدیه ; ٦:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٦
comment نظرات ()