دل نـــوشتــــــه ها

بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد...

 

من اصلا نه درک دارم ، نه درک میکنم ، همینه که هست !

+ مهدیه ; ٥:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٤
comment نظرات ()

غم نامه

امشب تا خیلی وقته دیگه , شاید تا همیشه , آخرین باریه که تو این خونه دور هم ۵ تایی جمع میشیم ... دلم میخواد داد بزنم ...

هر چقدرم سعی در تغییر داشته باشم آخرش هم همونه که هست !

دلم گرفته ... بد ... خیلی بد ...

+ مهدیه ; ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٤
comment نظرات ()

 

پاورقی مطلب قبلی : نمیدونستم باید برای مطالبم زیر نویس بذارم تا برای بعضیا سوء تفاهم نشه !

+ مهدیه ; ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۳
comment نظرات ()

یه کم تغییر لازمه

از هوای وبلاگم دلم گرفت !

چقدر دلگیره اینجا ! واقعا حالتون بهم نخورد ؟! ... مثله یه روز افتابی شدم که داره توش بارون میاد !

میدونی هر موقع کتابهای پائولو رو میخونم رنگ ها برام عوض میشن ، یه عالم حرف میاد تو ذهنم که تو قالب کلمه نیستند و دلم میخواد رسم همه ی دنیا رو عوض کنم ... تک تک کلماتشو جای خوندن میجوم ، و احساس میکنم یکی هستیم چون ذهنیتمون یکیه ...

خدا یه عالم ادم خلق کرد و اسم همشونو گذاشت ادم ! در حالی که هر کدومشون یه دنیان و اگر من ادمم انگاه تو باید " ادم پرین " باشی :)

گفتم پرین ... اره یجورایی وقتی تو عالم ریاضیات غرق میشم هم احساسم مثله وقتیه که کتابهای پائولو رو میخونم !

تو شبای قدر یه حرف خوبی شنیدم ، دلم میخواد ثبتش کنم . شنیدم که علی دلش خون میشه از دو دسته : اونا که عاقل نیستن و اونا که خاشع نیستند ... و این یعنی معنای زندگی که دنبالش بودم ، میدونم ، سخته ! مخصوصا من که فقط شبیه عاقلام ، اما ... سعیمو میکنم.

با اینکه دلم میخواد بنویسم اما باید برم سر کلاس ، تو این تهران هر کی هر جا بخواد بره باید ٢ ساعت وقت پرت هم محاسبه کنه !

+ مهدیه ; ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۳
comment نظرات ()