دل نـــوشتــــــه ها

بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد...

معجزه ی خاموش

                                           

 

طعم خیس اندوه و

اتفاق افتاده

یه آه خداحافظ

یه فاجعه ی  ساده

خالی شدم از رویا

حسی منو از من برد

یه سایه شبیه من

پشت پنجره پژمرد

ای معجزه خاموش

یه حادثه روشن شو

یه لحظه ، فقط یه آه

هم جنس شکفتن شو

از روزن این کنج

خاکستریه پرپر

مشغول تماشای ویرون شدن من شو

...

برگرد

با برگشتن

از فاصله دورم کن

یه خاطره با من باش

یه گریه مرورم کن

از گر گر بیرحم

این تجربه ی من سوز

پرواز رهایی باش

به ضیافت دیروز

به کوچه که پیوستی

شهر است و لبالب شو

لحظه ، آخر لحظه

شب عاقبت شب شد

آغوش جهان روبه

دلشوره شتابان بود

راهی شدن حرف

نقطه چین پایان بود

ای معجزه خاموش

یه حادثه روشن شو

یه لحظه ، فقط یه آه

هم جنس شکفتن شو

از روزن این کنج

خاکستریه پرپر

مشغول تماشای ویرون شدن من شو

...

 

 

+ مهدیه ; ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٩
comment نظرات ()

من و یه قفس دنیا ...


ای پرنده ی مهاجر
سفرت سلامت اما
به کجا میری عزیزم ؟
قفسه تمومه دنیا ...


اون موقع های که دلم گرفته سعی میکنم ذهنمو از چهار دیواریه خونمون بیارم بیرون و از یه کم بالاتز به همه چیز نگاه کنم ، به قول سهرات چشامو صد بار باز میکنم و میبندم و ٧ بار میشورمشون تا شاید بالکه "جور دیگر ببینم !" ... یه موقع هایی میشه ، یه موقع هم نه ! مثله همه ی کارای دیگه که بگیر نگیر داره ! خلاصه هر چی میرم از بالاتر نگاه کنم بیشتر دلم میگیره ... دلم کوچیک و کوچیک و ک و چ ی ک تر میشه .
خیلی از ادم ها وقتی مثه من دلشون بگیره میرن اون بالا و ازاون بالا به قضیشون نگاه میکنن و این وسط هم تموم مهره های درگیرو مقصر میدونن ...
نمیدونم چرا اما بعضی وقتا که میرم با چشمای شسته همه چیو نگاه کنم ، وقتی از حصار ها و مرز ها میام بیرون ، تو عالم واقعیت از درک حقیقت بیشتر غصه میخورم و ترجیح میدم برگردم به همون دیوار دل تنگ خودم ... اینجاست که حس میکنم واقعا قفسه تمومه دنیا ...
خیلی دلم میخواد بگم بیخیاله دنیا و زیر و روش و بالا و پایینش ، ولی ، ولی آخه منم جزیی از همین دنیام ،جزیی از زمان ، این منم ، یه نگاه که ثابت مونده و یه دل که دیگه هیچی ازش نمونده ...

در مرز نگاه من
از هر سو
دیوارها
بلند
دیوارها
چون نومیدی
بلند است
آیا درون هر دیوار
سعادتی هست ؟
و دیوار ها و نگاه
در دور دست های نا امیدی
دیدار میکنند ،
و آسمان
زندانی است
از بلور ؟

+ مهدیه ; ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱۱
comment نظرات ()

 

خداوندا ، اگر روزی بشر گردی

ز حالم با خبر گردی

پشیمان میشوی از قصه ی خلقت

از این بودن  ...

از این بدعت ...

خداوندا نمیدانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است ...

چه زجری میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است ... !

 

                                               " دکتر شریعتی "

 

+ مهدیه ; ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۸
comment نظرات ()