دل نـــوشتــــــه ها

بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد...

برای مالک ملک ويرانم...

گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام،

بيدارم؛

گاهگاهي نيز،

وقتي چشم بر هم مي گذارم،

خواب هاي روشني دارم،

عين هشياري !

آنچنان روشن كه من در خواب،

دم به دم با خويش مي گويم كه :

بيداري ست ، بيداري ست، بيداري !

***

اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار،

پيش چشم اين همه بيدار،

آيا خواب مي بينم ؟

اين منم، همراه او ؟

بازو به بازو،

مست مست از عشق، از اميد ؟

روي راهي تار و پودش نور،

از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟

***

اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا !

خواب يا بيدار،

جاوداني باد اين رؤياي رنگينم

+ مهدیه ; ٤:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢۱
comment نظرات ()

؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ مهدیه ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٦
comment نظرات ()