دل نـــوشتــــــه ها

بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد...

تا درودی ديگر بدرود

ما ميرويم ، ايا يادی در بی ما از در ها خواهد گذشت؟....

سلام ( تا اطلاع ثانوی اين اخرين سلام است ! )      

اين روزها به وبلاگ هر کی سر ميزنی نوشته که تا مدتی نخواهد نوشت ، و دليل اين ننوشتن ها يا امتحانات بايان ترم دانشگاه است يا کنکور....

ما هم که ديديم بابا اخه بده ناسلامتی ما هم کنکور داريم ، ديگه بهتره تا مدتی در اين بلاگ رو تخته کنم ، شايد نتيجه بخش بود!

شما هم برای من و کنکور من و .... دعا کنيد.   

در اينجا بايد از دوستان خوبی که در اين مدت افتخار اشنايی باهاشون رو داشتم تشکر کنم و براشون ارزوی موفقيت دارم ، دوستان خوبی همچون :

پرنده ي ابی ، جناب سياوش تی کلک خيال انگيز ، سبيده جان گربه ملوس ، شيما جان رهگذر باد ، زاغه نشين کوچه هاي خاطره  ،اقا ميلاد slow motion  ، اقا اميد ، شراره جان بهار شراره ها  ، اشک کوچولو نامه هاي من به خدا  ، سارا خانم ، ووو .... که خيلی نسبت به من لطف داشتند.

( اگر از کسی نام نبردم خودش به بزرگواريه خودش ببخشه لطفا ... )

ما هم کم کم داريم کوله بارمون رو ميبنديم تا بگيم سلام وطن ، که برابر است با : سلام کنکور ! ، و همه ی اينها برابر اند با خداحافظ ژابن ، يا بعبارتی : خداحافظ وبلاگ ! ( البته موقتا ! )

* تو برانتز : شما فهميدين من چی گفتم ؟ خودم که گيج شدم !!! *

در اين مدت بيغام های شما باعث دلگرميه من است ( چه ادبی !!! )

خوب ديگه در اخر فقط ميتونم بگم :

تا سلامی ديگر بدرود .

 

                               نی نيک به دست ماست و نی بد بودن

                               نی   اينه ی  قبولی   و  نی  رد   بودن

                               گر   ازادی   است   و   گر   مقيد بودن

                               بايد   بودن    چنان   که    بايد     بودن

                    

+ مهدیه ; ۱:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/٢۱
comment نظرات ()

-رنج-

من نميدانم

-و همين درد مرا سخت می ازارد-

که چرا انسان ،                          اين دانا ،

در تکاپوهايش ،

-چيزی از معجزه انسوتر ...! -

ره نبرده است به اعجاز محبت

چه دليلی دارد؟ ، که هنوز                                                   

مهربانی را نشناخته است؟

و نميداند در يک لبخند

چه شگفتی هايی پنهان است

من بر انم که در اين دنيا

خوب بودن به خدا سخت ترين کار است

و نميدانم که چرا انسان

تا اين حد،

با خوبی بيگانه است؟

-و همين درد مرا سخت می ازارد-

 

                                                               فريدون مشيری

 

+ مهدیه ; ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۱٧
comment نظرات ()

امروز....

مثله هميشه ، اغاز کلام : سلام.

امروز دلم ميخواست اينجا يه چيزي بنويسم....ولی نميدونستم از چی يا از کی بنويسم ،....يه کم فکر کردم ، بقول يکی يه کم دستامو روی کی برد جابجا کردم ، با خودم فکر کردم هيچ چيز بهتر از اين نيست که ادم از امروزش بنويسه، از اينکه فکر ميکنه امروز کجای اين دنيا ايستاده ؟.....چقدر مونده که بره ؟.... اصلا چه قدر از راه رو رفته ؟....

بياين برای يک بارهم که شده يه لحظه تو زمان باستيم ، بايستيم و تو اينه ی زندگی خودمونو نگاه کنيم؟....خوب چی ميبينيد؟.... کجای راه کوه مانند موفقيت ايستادين ؟....رو دامنه هاش؟ ، اون وسطا ؟ ، يا شايدم رو نوک قله؟....

خوب حالا ما جامون رو بيدا کرديم ... حالا با هم فکر کنيم برای ادامه راه چه چيزايی لازم داريم ؟.....همه رو با هم جمع کنيم و بذاريم تو کوله بارمون ....خوب ، کوله بارتون اماده است؟.....همه چيزو برداشتين ؟....بس حرکت ! .....

و اينجوری دوباره راه سرنوشتمون رو ادامه ميديم ، فقط يادمون باشه که گاهی اوقات مثله امروز باستيم و خودمون رو يه نگاهی بياندازيم و .....

من خو دم از نوشته امروز مثله دخترای خوب يه نتيجه مهم گرفتم ، اونم اينه که  باشم برم سر درس و کتابم !!!

زندگی خالی نيست

                           مهربانی هست

                                                     سيب هست

                                                                       ايمان هست

در دلم چيزی هست ، شبيه يک بيشه ی نور

                                                          شبيه خواب دم صبح

و چنان بی تابم که دلم ميخواهد

                                         بروم تا ته دشت  ، بروم تا سر کوه

             دور ها اوايی ، مرا ميخواند.....

                   California coast mountains road, sunset

+ مهدیه ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۱٤
comment نظرات ()

يعنی ميشه؟

سلامممم سلام سلام

بالاخره خوان ششم روبشت سر گذاشتم و امتتحانامو به خوبی و خوشی تموم کردم ، فقط مونده خوان هفتم ( همين کنکور خودمونو ميگم !)

دقت کردين بعضی وقتا ادم احساس ميکنه که داره به يه تحول تو زندگيش نزديک ميشه؟...حالا چه مثبت چه منفی...عين همين کنکور ، يا بعدش قبول ميشی و به سلامتی  ميری به راه سرنوشت ، يا اينکه بايد از اول بيل بگيری دستت راه کج و کوله  سرنوشتتو درست کنی بعد ساله ديگه ( يا شايدم سالهای بعدش !) تازه روش راه بری....

يه چند هفته بعد اين دست نوشته ها رو در وطن مينويسم ، ديگه وقت خداحافظيه ، يکی از کارای سخت زندگی....

ديدين بعضی از ادمها  هی ميگن يعنی ميشه  فلان شه ؟ يعنی ميشه بهمان شه ؟! اينم يه چند نمونه اش!:

ادم شکمو : يعنی ميشه اونقدر غذا داشته باشم که هر چی ميخورم تموم نشه؟

معلم : يعنی ميشه همه ی دانش اموزام زبر و زرنگ باشن که من مجبور نشم يه درسو چند بار تکرار کنم؟

ادم عاشق : يعنی ميشه اونم منو دوست داشته باشه؟

مغاره دار : يعنی ميشه يه روز بيام ببينم که مشتری هام جلوی مغازه صف کشيدند منتظر منن که بيام در مغازه رو باز کنم؟

رمان نويس: يعنی ميشه يه کتاب بنويسم که هنوز چاب نشده ناياب شه حتی گير خودم هم نياد؟!

بليس ايران: يعنی ميشه يه روز بياد کسی خلاف نکنه تا جايی که مجبور شم خودم خلاف کنم ؟

بليس ژابن : يعنی ميشه يکی خلاف کنه من بيکار نباشم ؟! ( اشتباه نشه ، بليس های اينجا اونقدرم بيکار نيستند!)

يه نفر که ميخواد کنکور بده : يعنی ميشه دانشگاه قبول شم؟

يه بازيگر سريال!: يعنی ميشه عکسم يه روز رو سر در سينما ها باشه؟

يه کانديدای رياست جمهوری: وای ... يعنی ميشه من رييس جمهور شم ؟( تو رو خدا رای بدين !)

يه ژابنی( که بليس نيست!‌ ): مگه ميشه که نشه ؟!!

يه وبلاگ نويس = من: يعنی ميشه يه روز  ۱۰۰ تا نظر داشته باشم و همه نوشته هامو بخونن ؟! 

                           

+ مهدیه ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۸
comment نظرات ()

سهراب سبهری در ژابن !

باز هم سلام.....

امروز نامه ی شاعر گرانقدر سهراب سبهری رو به يکی از دوستانش ميخواندم ( تعجب نکنيد درسامو خوندم ! ) ، در اين نامه که در توکيو نوشته شده بود در مورد کشور ژابن نوشته بود ، از نظر من جالب بود ( مثله تمام نوشته های سهراب ) ....

                                                    *** 

      Sohrab          Sohrab          Sohrab

باری ، سر انجام بار سفر بستيم ، و به اين طرف امديم.سرزمين خوبی است ، با مردمی مهربان و کار و کوشش زياد و چيزهای ديدنی ، ادم خودش را بيگانه نميبيند.هر چه نباشد شرق است . ( ميترسم به اين حرف بخندی ) ، اينجا همه دنبال کار را گرفته اند، نقاش کار خودش را ميکند، دانشمند و سوبور هم ،در کشور ما نقاش به همين دلخوش است که سالی دو يا سه کار از خود به يادگار بگذارد، نه کوششی ميکند و نه مطالعه ای ، فرق بزرگی در ميان است ، ژابنی انچه را خوب است از ديگران ميگيرد ، و با چيزهای خودش در هم می اميزد ، و چيز تازه ای می افريند. هنر و صنعت اين کشور رو به بيشرفت است ، گروههای هنری در اينجا بسيار است ، برای هر چيز گروه و انجمنی دارند ، نمايشگاه های بزرگ نقاشی هميشه رو به راه است.

باری ، زندگی در اينجا بد نميگذرد ،گاهی نقاشی ، هفته ای يکی دو روز هم در اتليه اقای هيرانسوکا حکاکی ،  چه ميشود ، اما اينکه تا کی خواهم توانست اينجا بمانم ، با خداست ، نميدانم زيادتر بمانم بهتر است يا برگردم به جای خودمان ، ميدانم خنده ات ميگيرد ، اما من برای يک طرز زندگی ديگر ساخته شده ام ، کدام طرز ؟ به ياد تينا می افتم و کوچه ها ی تهران ، و روز هايی که من و تو و يحيی با هم بوديم ، تو و او با هم در کوچه ها  می دويديد و به تنهايی من ميخنديديد.

چند روز بيش * تابلوهای يک نمايشگاه * اثر موسورکسکی را ميشنيدم ، و اتاقت و افتاب رم ، رم را هميشه دوست خواهم داشت ، نه مثل شهر خودم ، مثله يک خواب دم صبح....

توکيو ۱۲ اکتبر ۱۳۳۹

                                 

نوامبر سال ۱۳۳۹ ، منزل استاد در ژابن به همراه دوست نقاشش

 

                        

+ مهدیه ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۱
comment نظرات ()