دل نـــوشتــــــه ها

بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد...

یه خداحافظی ساده

سلام

وبلاگ ها هم مثله آدم ها یه عمری دارن ...

و عمر این وبلاگ امروز و همین جا به پایان رسید ...

به امید روزهای بهتر ، دل نوشته هایی شاد تر ، و دلهایی پر امید تر

 

+ مهدیه ; ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٥
comment نظرات ()

سوال ؟!

اگه شما جای من بودین و بهتون میگفتن یکی از مطلبای وبلاگتو بفرست برای چاپ ، کدوم مطلبو انتخاب میکردین ؟

میدونم سوال سختی پرسیدم چون لازمه پاسخش یه نگاهی کلی به ارشیومه ، اما با پاسختون خیلی کمکم میکنید

ممنون پیشاپیش ...

و اما موضوعی که ذهنمو مشغول کرده :

این جمله رو در یک کتاب معتبر خوندم ، از مولوی :

خداوند میفرماید : گنجی نهان بودم ، دوست داشتم شناخته شوم ، بنابر این عالم را آفریدم تا شناخته شوم . هدف خلقت اظهار است .

اگه خدا بی نیازه ، این خودنمایی و اظهار خود چه معنی میده ؟

 

-----------------------------------------------------------

دوستان عزیزم :

بجز بخش عمومی پاسخ کامنت ها ، من تنها از طریق ایمیل میتونم پاسخگوی شما باشم ، پس اگر سوالی داشتید لطفا ایمیل خودتون رو هم برام بذارید .

ایمیل من : mahdiyeh_ag@yahoo.com

ممنونم

 

+ مهدیه ; ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۸
comment نظرات ()

من و لایه هایم

در یک کهکشان بی سر وته ، یک ( چیز ، موجود ، جسم ؟! ) گردی است به نام زمین .

زمین در مقابل کهکشان بسیار کوچک و در مقابل انسانها بسیار بزرگ می نماید ،

و روی زمین موجوداتی دوپا با دو چشم و دو گوش اما یک زبان و یک قلب زندگی میکنند به نام " انسان "

و این انسانها چیزی دارند به نام روح ؛ که وسعت روح در مقابل کهکشان و زمین و هر چه در آن است بسیار بزرگتر است ، و یک " چیز " معمولا هر چه از نظر موجودیت وسیعتر باشد ملزم به پیچیدگی های بیشتری است ، مثل موجودیت وسیع یک اتم با پیچیدگی های خاص خودش .

بنابر این سخت نیست تصور کنیم پیچیدگی های روح انسانی هر چند ساده را ...

من هم انسانم !

وقتی کودک بودم یک لایه بیشتر نداشتم ،

و این سیر صعودی لایه دار شدنم تا زمانی که سنم را ٢٠ سال نامیدند ، زیاد سریع نبود

وقتی ١۵ ساله بودم دنیا را مثل خودم یک لایه می دیدم

و هر چقدر معلم جغرافیمان تلاش کرد پوسته ، گوشته ، هسته را یادم دهد ، نتوانست !

١٩ ساله که شدم ، دیگر میدانستم زمین چند لایه است و آدمها نیز هم

اما فقط میدانستم ! و هرگز حسش نکرده بودم

تا آن زمان ...

آن زمان که عشق و سیاست در هم آمیخت

و من هر روز به خودم میگفتم صبور باش ، این نیز بگذرد ...

هر چقدر فکر میکنم ، نمیدانم چه شد و از کجا شروع شد

زمانی که تصمیم گرفتم خودم بر علیه خودم شورش کنم

من خشمگین بودم

آری از یک لایگی خودم و ناتوانی ام در برابر سایه ی لایه های دیگران خشمگین بودم

و اینگونه شد که به خودم اعلان جنگ دادم

و جنگ من با خودم شروع شد

بر سر عشق فریاد زدم و عشق به همه چیز را از دلم بیرون راندم

به هر چه ایمان خندیدم و آنها را هذیان نامیدم

بخاطر دروغ نزدیکترین کسانم عصیان کردم و به دروغگویی بزرگ تبدیل شدم

و هر روز به خودم دروغ گفتم

" آن که میداند "  درونم را به دادگاه کشاندم

و او را بخاطر اینکه هرگز ساکت نمیشد متهم کردم

و چه با وفا بود او که همچنان هرگز ساکت نشد ...

تصمیم گرفتم که دیگر هیچ چیز برایم مهم نباشد

و بدین ترتیب آرام آرام تمام شدن خودم را به نظاره نشستم

اما یک روز ...

همان روزی که میان مردم بیگانه روی زمین و رو به آسمان نشستم و گریستم

و گریستم و گریستم و گریستم

بر سر قبر مهدیه ای که تازه مردنش را فهمیده بودم ...

 " آن که میداند "  وجودم آن روز خوشحال بود

خوشحال از اینکه بالاخره " بودنم " ، بزرگترین موهبت هستی را حس کرده ام

و این تازه شروعش بود

اول راهی سخت

که رنج سختی اش گاهی زیادی بر دست هایم سنگینی می کند

و امروز من ٢٣ سال و ٢ ماه و ٢٣ روز دارم

وجودم پر از لایه است ، لایه هایی که به ۴ دسته تقسیم شده اند و هر دسته ماهی یکبار خودی نشان می دهند ...

و خوشحال میشوم ، از اینکه گاهی ، آشنایی ، یکی از من های وجودم را میشناسد و به او سلام میدهد

و گاهی غمگین ام ، از آدم هایی که میگویند مرا و تمام لایه های مرا خوب میشناسند ، اما دورترین ها همان ها هستند ...

من و لایه هایم در میان صفحات این وبلاگ تنهاییم ، وقت کردی با لایه هایت سری به ما بزن

                                        ...

+ مهدیه ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٢
comment نظرات ()

زیبایی ریشه ها ... و حس باغچه

حجم سنگین زندگی

باعث شده بیشتر به بودنم بیاندیشم

و بیشتر احساسش کنم

من ، هر روز

تمام باغچه را میکنم و  خاکش را بیرون میریزم

ریشه ی گل ها را نوازش میکنم

و بعد ، طی یک مراسم سکوت ،

گل ها را به خانه شان بازمیگردانم

و بدین ترنیب آنها روز به روز با طراوت تر میشوند

چون هر روز بیشتر ارزش خاک زیر پای خود را احساس میکنند

و می فهمند که با آنکه تمام زیبایی باغچه به گل هایش است ،

وکسی به زیبایی خاک توجهی ندارد

اما مادر باغچه خاک است ...

آری گل ها میفهمند که آنها فقط تجلی زیبایی هستند

و زیبایی واقعی در دیگر سو است ، جایی که هیچ کس نمی بیند

مگر کسانی که حسش کنند

اگر دست من بود ، بعد از اینکه گلها باز شدند ،

آنها را سر و ته میکاشتم ،

تا کمی بتوانم از ریشه ها قدر دانی کنم

و بهشان بفهمانم که چقدر مهم هستند

تا وقتی کله ی گل زیبا به خاک خورد و ما تحتش به هوا رفت ،

لذت ببرم از درسی که به او داده ام !

من با افتخار تمام

کلکسیون ریشه هایم را ،

به نمایشگاه گلهای رنگارنگ می برم

تا به انسان های بی ریشه بفهمانم

ذات مهمتر از ظاهر است

و گل زیباست ، بخاطر ذات پاکش

ریشه های سخاوتمندش

و مادر بزرگوارش

و حسی که به همه میدهد زمانی که نگاهش می کنند

و این همه بخشندگی ای که دارد ...

آری من ، هر روز ،

"  نگاه آدم ها به زندگی را  "  به  " خود معنای زندگی  "   سنجاق میکنم

و برای همین است ،

که حجمش هر روز سنگین تر میشود

و وزنش ، هر روز کمتر و کمتر

                                            ...

 

+ مهدیه ; ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٥
comment نظرات ()

همه چیز یک جور دیگر است !

ترس

واژه ی بی رحمی است

که همواره مثل سایه مرا دنبال کرده است

گاهی از او میگریزم

گاهی خسته میشوم ، جلو اش می ایستم

میپرسم : چه میخواهی ؟ بس نیست؟

جوابم را نمیدهد ، فقط نگاهم میکند

مثله یک نفر !

و روز دیگر ترس دوباره جلوی پنجره اتاقم ایستاده

و بر و بر مرا نگاه میکند

میدانم ، نباید عادت کرد ، حتی به عادت کردن

اما احساس میکنم به وجودش عادت کرده ام

ماهیتش همیشه ترس است

اما شکلش عوض می شود

یک روز ، مثله امروز ، ترس از دست دادن توست

ترس اینکه تو هم ، مثله همه ی دیگران ، ترکم کنی

و یا ترس اینکه من خودخواه و بی احساس شوم و ترکت کنم !

همیشه می ترسیدم : که نکند همه چیز آنطور که مینماید نیست ؟

و ترس امروز لبخند می زند ، امروز که دیدم سالهاست که چنین بوده

و من ... در خیالی کودکانه ، همه چیز را خوب و آنطور که دلم میخواست میدیدم

همه چیز را ، می فهمی؟

آدم ها ، روزها ، فکر ها و حتی نگاه ها

همیشه برای دلایل دیگران دلایل بهتری برای خودم بهانه کرده ام

مثلا اینکه مهربانی او از روی همان مهربانی است نه از روی خودخواهی و ترس

و یا خودخواهی او از سر نا ملایمات است  نه ذات خودخواهش

و یا اگر اینگونه شد حتما بهتر بوده که اینطور باشد وگرنه اصلا به اشتباهات من و اطرافیانم ربطی ندارد !

و همه ی این مثال هایی که میدانم تو هم در ذهنت تا صبح میتوانی ردیف کنی !

یادمان داده اند جور دیگری ببینیم ، واقع بین نباشیم چون واقعیت تلخ است

چون اگر چشمت را باز کنی در این خاک گربه ای شکل جز ظلم نیست

و بقیه چیزها فقط یک روکش زیبای تزیینی است

گاهی فکر میکنم ترس هم جزو همان هایی است که به همه ی ما تزریق کرده اند

در طی دو هزار سال شاید ... یک ترسوی حرفه ای شده ایم !

هر کس با ترسش کنار آمد

مسالمت آمیز با وی زندگی میکند

و هر کس توانست او را شکست دهد

یک قهرمان است

قهرمانی که توانسته واقع بینی را سپر ،

چشمهایش را باز ،

و دلش را قرص کند

و به خودش و ماورای خودش ایمان بیاورد

و با دست هایش ، خودش را خلق کند

و بدینسان به هرچه ترس و به هر که ظالم

لبخندی پیروزمندانه بزند ...

 

+ مهدیه ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۱
comment نظرات ()

زمینیها برایت روزی گذاشته اند،روز زمینی ات مبارک

پدر

سه حرف و یک کلمه

یک دنیا

" پ " اش را میبویم و پاس میدارم ، پاسش میدارم به پاس همه ی رنج ها و بزرگواریها و گذشت ها و عشق ... پدر : به عشقت عشق می ورزم و خود را در برابرش چون کودکی بیش نمی یابم ...

" د " اش را با مقدس ترین جمله ی جهان در هم می آمیزم : دوستت دارم

در این روزگار سخت و پر حجم ، سعی میکنم " ر " اش را بسان روزی پاک ببینم ، و با تمام وجود بگویم :

                                               روزت مبارک   

+ مهدیه ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۳
comment نظرات ()

من ، ساحل ، نگاه

 

 

 

کنار ساحل ام ، تنها ، اما در کنار آدمها ، با ظاهری متفاوت از آنها

ساحل شنی ، آب زلال ، خزه هایی که مثل یک دسته کاهو لبه ی آب به قطر ٢٠ سانت جا خوش کرده اند و با هر موج به ساحل می آیند و برمی گردند ... و من ، نشسته لب ساحل ، دستم به قلم ،  پاهایم در آب ، و مراقب اینکه خزه ها روی پایم نیایند !

نگاه اول :

یک دسته دختر و پسر ، که در نگاه اول هر کسی به چشم می آیند ، راحت ، آزاد و رها ... رها از دنیا و هر چه در آن است ، با مایو در کنار ساحل یک معجونی از رقص عربی و ترکی درست کرده اند و میرقصند و می خندند و می رقصند و می خندند و میرقصند و ... صدای پای آب در صدای ضبط صوت ( همان پخش صوت را میگویم ! )  صورتی شان گم میشود و گه گاه صدای هواپیماهایی که هر ١٠ دقیقه یکبار از بالای سرمان میگذرند در این جشن صداها پیروز می شوند ...

و دختران و پسران می رقصند و میخندند و میرقصند و میخندند و میرقصند و ... انگار هیچ چیز در دنیا مهمتر از لحظه ی شاد آنها نیست ...

نگاه دوم :

کودکی تنها ، تپل و خوشگل ، از آنهایی که دلم میخواهد تا جا دارد لپشان را بکشم ،  شاید یکی دو ساله ، روی یک حوله ی بزرگ نشسته  و اسباب بازی کوچکش را مدام میکوبد به سرش و بعد با دقتی وصف نشدنی نگاهش میکند ... چشمم نا خودآگاه به دنبال پدر و مادرش است ، غریزه میگوید باید همان نزدیکی مراقبش باشند ... آها ! درست حدس زدم ! ، در آب هستند ! نزدیک به ساحل ، مادری که نگاهش میان کودک و مردی که در آغوش اوست در نوسان است ، احتمالا شنا بلد نیست ، چون محکم به مرد چسبیده است ، اما حتما هوس آب تنی کرده بود ، هوسی که به تنها گذاشتن کودک در ساحل شلوغ بیارزد ... مرد با لبخندی دو پهلو مادر فرزندش را مینگرد ، تعجب نکن ! خب یک پهلوی لبخند بخاطر همان مهربانی است و یک پهلویش هم ... شاید بخاطر فکری که  در سر دارد برای ادامه ی داستان رقص در آب ! ... پهلوی دوم در نگاهش بیشتر خوانده میشود و پهلوی اول را از لبش میتوانی بخوانی !

نگاه زن همچنان مثل موج ها می آید و می رود ...

نگاه سوم :

یک دسته کودک ، البته اگر فارسی را پاس بدارم آنها دیگر " خردسال " ای شده اند برای خودشان !  لب آب بازی میکنند ، یکدیگر را هول می دهند ، میبوسند ، با شن ها قلعه درست می کنند ، از آب میترسند ، هر چه دستشان بیاید به آب پرتاب میکنند ، ... آه ! همین الان ، همین لحظه  از شیرجه ناگهانی یک مرد در آب فهمیدم که نزدیک بود یکی از همان خردسال های مایل به کودک در آب غرق شود !! حواس همه به این ماجراست ، همه ، بجز یک دختر و پسر سفید و بور کمی آنطرف تر ، در حالی که ادای زن و مرد ( که پدر و مادر کودک تنهای در ساحل هستند ) را در می آورند ، با شوقی کودکانه ...

ماجرا تمام شد ، خردسال مایل به کودک غرق نشد ، کمی گریه کرد ، اما باز برگشت به آب !  چه بی کینه اند کودکان ...

نگاه چهارم  :

صدایی نمیگذارد نگاه ۴ را بنویسم !

- چی مینویسه تند تند ؟

- ایرانیا همیشه چی مینویسن ؟ یا یه مقاله ی تند سیاسی و یا نامه ای قبل از خودکشی !

- برو ؟! یعنی ایرانیه ؟!

- شرط میبندم

- اوکی ، پس از حالا پولاتو بشمار واسه شام که باختیش !

یکی از پسرها  : خانــــــوم ، ببخشیــــــــد ؟

و من ، ناخود آگاه برمیگردم

و پسر دوم ، شرط را می بازد ، پسر اول لبخندی پیروزمندانه می زند ، گویی بجای شام امشب ، دنیا را برده است

ومن ، در میان یک نگاه متعجب و یک نگاه تقدیر آمیز ، همچنان نگران و مراقب خزه های کاهویی ام  که روی پایم نیایند !

 

 

+ مهدیه ; ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٥
comment نظرات ()

رضایت نامه

تمام شدم

مثل شمعی که اشک ریخت و سوخت و سوخت و سوخت

مثل ظرفی که شکست و هزار تکه شد

حالم را اگر بپرسی ، لبخندی میزنم ، میگویم : خوبم ، خــــــــوب

اما ،

تو حرفم را باور مکن

لبخندم را نیز هم

چشمهایم را اما میتوانی باور کنی

چشمهایم دروغ نمیگویند

مثل چشمهایت ، مثل چشمهایش

اگر لمسم کنی ، شاید بفهمی تب دارم

تبی چند ساله ، تبی همیشگی

تنم داغ است و امشب حتی بیشتر از هر زن یائسه ای گر گرفته ام

و خیره شده ام به آینه

و زندگی ای گنگ و پوچ را در آینه میبینم

پوستم صاف است ، هیچ خط و چروکی ندارد ، اما ... پیر شده ام

هزار سالی شاید ...

"  آه ... رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن

          ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

 ماییم و موج سودا ، شب تا به روز تنها ، تنـــها

    خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن

دردیست ، دردیست غیر مردن ، کان را دوا نباشد

    پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن ؟

                                                  ...     "

وقتی کسی میمیرد ،

طی مراسمی خنده دار ، باند پیچی اش میکنند

و طی مراسمی گریه دار ، قبرش میکنند

یا چه میدانم ، میسوزانندش

اما ، کسی نگفته است ،

اگر کسی  " تمام شد " ، با او چه می کنند ؟

تکلیف او چیست ؟ به دنیای زنده ها تعلق دارد یا مرده ها ؟

امروز با خودم فکر کردم ، برای یافتن جواب این سوال

و برای خودم البته ، پاسخی یافتم

به خودم گفتم بگذار سنت ٢٣ ساله ات را بر هم نزنی ،

بیا و این بار هم خودت را  "  اهدا "  کن!

مثل همیشه ، که اهدا شدن جزو وظایفت بوده است ،

این بار هم انجام وظیفه کن

و برای همین ،

رضایت نامه ای نوشتم برای آنهایی که همه چیز را کتبی میبینند و چیز شفاهی توی کتشان نمیرود ؛ و خودم را اهدا کردم ، نوشتم :

 زنده که بودیم مفید نبودیم ، باشد که وقتی تمام شدیم چیزی شویم !

و ادامه دادم :

من ، مهدیه ، متولد ١٣۶۶ ، تهران ، در صورتی که شرط های زیر را اجرا کنید ، رضایت میدهم خود را اهدا کنم :

وقتی تمام شدم ، شناسنامه ام را باطل مکنید ، آخر من تمام شدم ، نمردم که ! همیشه از دیدن صفحه آخر شناسنامه ها ته دلم میریزد پایین ، بگذارید همانطور سفید باقی بماند .

دست هایم را به کسی بدهید که شبیه " فروغ "  باشد ، آنها را به امید سبز شدن در باغچه بکارد ، کسی که ارزش قلم را بداند ...

پاهایم را به کسی بدهید که نخواهد روی خط کسی و پشت خط کسی و جلوی خط کسی راه برود ، به کسی بدهید که فقط بخاطر خودش قدم بردارد ، کسی که ارزش رفتن را بداند

لب هایم ... لب برای سخن گفتن است و لب من فکر نکنم به کار کسی بیاید ، فقط سکوت بلد است ، حداقل به کسی بدهیدش که بوسه را تقدیس کند ...

بینی ام را ، به کسی نمیدهم !  میخواهم وقتی تمام شدم عطر تن تو در آن محفوظ باقی بماند ...

گوش هایم ... گوشهای صبوری دارم ، زیاد میشنوند ، میشوند ، میشنوند ... اما هنوز خوب کار میکنند ، وقتش رسیده کمی استراحت کنند ، برای همین آنها را به یک ماهی گیر اهدا کنید ، گوش هایم صدای آب را دوست دارند ...

و چشم هایم ... چشمهایم ... این جفت باوفا ، جفت عاشقی که کنار هم اند و هیچ گاه بهم نمی رسند ، همه چیز را می بینند الا یکدیگر را ، با هم بیدار میشوند ، با هم به خواب میروند و خلاصه با هم اند ...

می بینند ، همه ی چیزهای دیدنی که در این دنیا هست و حتی میبینند آنچه را که ماورای این دنیاست ... آه چقدر حرف دارم در مورد چشمهایم . انگار از کسی بخواهید راجع به فرزندش صحبت کند و آخرین حرفهایش را بزند و بعد او را به دست زمانه بسپارد ... سخت است ... خیلی سخت .

نمیدانم چشمهایم را به کسی بدهم که میخواهم به دیدن امیدوارش کنم ، یا محکوم؟

هرچه باشد ، چشمهایم را به یک کور نمیدهم ! نمیخواهم بهانه های ساده ی خوشبختی اش را از او بگیرم.

راجع به چشمهایم باید بیشتر فکر کنم ، اما ... به نظرم بهتر است چشم هایم را بدهم به تو ، تویی که این همه دوستشان داری ، بدهم تا داشته باشی شان و برای همیشه نگاهشان کنی و بفهمی که آنقدر ها هم که تو میگویی زیبا نیستند ، چشم وقتی زیباست که نگاهی تازه و امیدوار در آن باشد و عکس تو هم در آن منعکس شده باشد ...

مهمترین عنصر زنانگی ام ، رحم ام را میگویم ، آن را به یک " دو جنسه " بدهید که بین زنی و مردی ، تصمیم گرفته زن شود . چون تنها اوست که ارزش واقعی زن بودن را فهمیده است...

کبدم را به پدرم بدهید ، اما گمنام ، نمیخواهم فکر کند آنچه یک روز از کمرش در آمده دور تسلسل دارد و حال به خودش بازگشته و رفته نشسته جای کبد قبلی از کار افتاده اش ! ، اینطوری شاید از مرد بودن خود راضی نباشد ، مردها دلشان میخواهد ثمرات عمرشان جلوی چشمشان پشتک وارو بزنند !!

 کلیه هایم را بدهید به کسی که شماره اش را ضمیمه نامه کرده ام ، عکس شماره اش را در اینترنت دیده ام ، روی دیوار نوشته بود :

                          " کلیه ، فوری فروشی ، دو میلیون تومان !  "

حتما تا بحال کلیه اش را فروخته است ...

و ... قلبم ... قلبم را قبلا اهدا کرده ام ، متاسفم !!!

+ مهدیه ; ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٩
comment نظرات ()

هرز نویس تنهایی

دیگر مهم نیستم !

برای دیگرانی که همیشه در حال شعار دادن هستند

همین قدر که جسمم زنده باشد و دمی بیاید و بازدمی برود کافی است

و دیگر مهم نیست و هرگز هم مهم نبوده

رویاهایی که  به تدریج رنگ باختند

مرگی که تدریجا شروع شد را هیچ کس ندید ،

حتی خودم  که هنوز زمان شروعش را نمیدانم ، شاید همان اوان تولد بوده است

شمارش معکوس نزدیکی به پایان :

وقتی یک روزم بود ، یک روز به مرگ نزدیک تر بودم و اکنون ... اکنون 23 سال و 2 ماه و 18 روز است که به مرگ نزدیک شده ام

جایی دکتر شریعتی از ته دل و بارها و بارها در کتاب " گفتگوهای تنهایی " مینویسد :

" چقدر مرگ خوب است ... خوب ، خوب ، خوب .... خوب ... خوب "

من هم بارها با خودم گفته ام : چقدر مرگ خوب است !

اما ... نمیدانم اگر واقعا راست میگویم چرا بعضی شبها بدون آنکه کابوسی دیده باشم از خواب میپرم و حس میکنم سایه ی مرگ در اتاق است و به خود میگویم نـــــــــه ، هنوز به هیچ کدام از آرزوهای نداشته ام نرسیده ام ،هیچ کدام از حس هایی که میخواستم با تمام وجود ببویمشان ، حس نکرده ام ،

مــــــــی ترسم

اما بعد ، سایه ی مرگ میرود و آرام میشوم . صبح میشود و تکرار میکنم : چقدر مرگ خوب است !

امروز ذهنم خسته است ، به خودم زیاد گوش کرده ام

صداها در ذهنم زیاد صحبت کرده اند و من در میان این همه حرف مانده ام ونمیدانم حق با چه کسی است و به کدام صدا باید گوش دهم ؟

حتی قاب پنجره در ذهنم فلسفه ای پیدا میکند و " اگر و آنگاه "  میشود و در آخر هم این اگر و آنگاه ها دعوایشان میشود و فلسفه ام نا تمام میماند !

امروز که کتاب دکتر را میخواندم ، دقت کردم که چقدر اتفاق و خاطره و حکایت و فکر و ... از گذشته اش دارد که از آنها درس بگیرد و مثل زنجیر کنار هم بچیند و اسم این زنجیر را هم بگذارد " گفتگوهای تنهایی "

ومن ... در گذشته هیچ ندارم که برایم مانده باشد ... هه ! چه خالی !

یعنی در کل یا چیزی وجود نداشته که بهتر باشد به ذهن بسپارم و یا اگر هم داشته یادش آنقدر ناراحتم میکند که ... ترجیح میدهم همه را بریزم به انباری گوشه ی ذهنم.

میپرسی چرا باید گذشته ناراحتم کند ؟ نمیدانم !

شاید چون همیشه دچار جبر زمان بوده ام و برای همین است که از هرچه عرف و سنت و فرهنگ و باید و نباید و ... حالم بهم میخورد !

به من چه دخلی دارد که گذشتگان فلان جور فکر میکرده اند و فکرهایشان را برای ما میراث گذاشته اند و فلان قانون و باید و نباید بوده است و بنابر این من هم  باید این چیزها را که اسمش را گذاشته اند فرهنگ و سنت و عرف و قانون و ... های این جامعه را حفظ کنم ؟!

این جامعه چه چیزش حفظ شده است که فرهنگش حفظ شود !

کدام فرهنگ را میگویی اصلا ؟ فرهنگ ایرانی ای که از زمانی که اسلام را عرب ها برایش به ارمغان آوردند ، دیگر نه از اسلامش چیزی ماند و نه از ایرانش ؟ ( نقل از شاندل )

بله بله میدانم ، ما فرهنگ ٢۵٠٠ ساله داریم ، اما ٢۵ سالش را هم نمیدانیم و هیچ وقت هم نخواستیم بدانیم و از تاریخ هر جایش را که دوست داریم به ذهن میسپاریم و هر جایش که به دلمان نچسبید راحت پاک و انکار میکنیم ، کاری که امروز با تاریخ که چه عرض کنم با زمان حال انجام میدهیم و کسی می آید و راحت برای خودش میگوید " ملت ما فقیر ندارد "   و یا   " ملت ما هم جنس باز ندارد " ، ملت ما ... ندارد !

این یعنی آنکه به راحتی یک سری را که دلش نمیخواهد ببیند نمیبیند و پاکشان میکند و هر چقدر هم که داد بزنی بخدا ما هستیم ، میخواهی نشانت دهم که همجنس بازم ؟ یا میخواهی نشانت دهم شکم فرزندم را که از گرسنگی به کمرش چسبیده است ؟ یا ... باز هم لبخند کریهی میزند و میگوید نـــــــه ! ببین ، چرا نمیفهمی ؟!! ملت ما فقیر و همجنس باز و مخالف و ... فلان و بهمان ندارد !

...

راست میگویند که این روزها هر جای بحث را بگیری آخرش به سیاست ختم میشود !

داشتم از گذشته ی خودم میگفتم که رسیدم به فرهنگ و ... آخرش هم بدبختی های روز !

گاهی کلمات یاری ام نمی دهند ، می آیند در ذهنم میرقصند و من نمیدانم برای بیان حسم کدامشان را انتخاب کنم ، هر کدام از این واژه ها تنها یک بعد از حسم است و اگر بخواهم همه ی واژه هایی را که بلدم استفاده کنم ، حوصله خواننده را سر میبرم .

این روزها ... این روزها یک بعد از درد من " خفقان صدا " است ، همان دردی که هستی ، داد میزنی ، اما کسی نمیبیندت ( و یا نادیده ات میگیرد ) ، فریاد میزنی که بخدا چیزی از روحم نمانده ، به ته نشین واژه ها رسیده ام ،  به بی بهانگی برای امیدواری ... ، باز هم میگویند :  "  نه،  فقط کمی استراحت کن ، خوب میشوی ...  خوب ...  "

و نمیدانم چرا هر قدر بیشتر استراحت میکنم این زخم بیشتر سرباز میکند !

هرچقدر بیشتر نگاه میکنم ، بیشتر دلم میخواهد چشم هایم را ببندم

دیگر دلم نمیخواهد بشنوم ... دروغ های از سر دلسوزی را

دیگر دلم نمیخواهد بگویم ... بر دهانم مهر سکوت زده ام و تنها این قلم ام است که فریاد میزند و می نویسد و می نویسد و می نویسد و میدانم که تا آخرین روز باوفا ترین یار خواهد بود ...

+ مهدیه ; ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱۸
comment نظرات ()

تبعیــــــــــدی هــا

صدایت در گوشم است

همواره ، مثل فریادی که در صدای موج ها نهان است

صدای موج ها ...

این صدا مرا به گذشته های دور میبرد ، گذشته های خیلی دور ،

آن هنگام که هنوز به این دنیا نیامده بودم

زمانی که ذره ای بودم از سطح یک آرامش وسیع

و تنها یک معنی را میدانستم : "  آرامش  "  ،  تنها کلمه ای که امروز معنایش را نمیفهمم

بعضی کلمات اینجوری اند دیگر !  هر چه بیشتر صدایشان کنی کمرنگتر میشوند ، " آزادی "  چنین کلمه ای است ، باید در سکوت فریادت را رشد دهی و زمانی که بالغ شد با تمام وجود آن را تمنا کنی ...

چه میگفتم ؟ آها ... میگفتم که یاد گذشته های دور افتاده ام ، روزهایی که هنوز به این دنیا نیامده بودم ...

آن زمان ها با " یگانه خودم  "  تنها بودم ، و برای خودم نشسته بودم در جایی و با فراق خیال انار میخوردم و با سکوتم عشق بازی میکردم و برایم هیچ خبری ( حتی CNN  وBBC و  VOA ) مهمتر از شکسته شدن رویای خوابم نبود !

میتوانی تصور کنی آن روزها را ؟

روزهایی که آسوده مارلبورو قرمز میکشیدم و به هیچ جایم نبود که سیگار برای فلان جایم ضرر دارد ، روزهایی که دور و برم پر از  " ذره هایی دیگر " بود اما زبان همه را میفهمیدم . روزهایی که قلم نبود اما هر چه دلم میخواست مینوشتم ، روزهایی که حنجره و صدایی در وجودم نبود اما هر چه دلم میخواست میگفتم ، هرچه دلم  میخواست میشنیدم و هرچه را خودم میخواستم سانسور میکردم ، و البته هیچ گاه نشده بود که به خود سانسوری برسم !

روزهایی که هیچ جایی مال هیچ کسی نبود و کسی معنای جنگ و صلح و دیکتاتور و دموکراسی و رئالیسم و فمینیسم و سکولاریسم و ...یسم را نمیدانست .

روزهایی که " کلمه " نبود اما معنای کلمات هم گم نشده بود ، عشق بود اما هیچ کس معنای کلمه " عشق " را نمیدانست ، مثل حال نبود که همه معنای عشق را به خیال خودشان میدانند اما عشقی در کار نیست !

روزهایی که نگران نبودم و اضطراب زمان گذرا را نداشتم ، آن روزها ساعت نداشتم چون زمان ای در کار نبود و هرچه بود " لحظه " بود و بس .

آن روزها قانونی وجود نداشت اما همه چیز مرتب تر از زمان " با قانون " امروز بود ، و حتما لازم نبود که توپ گرد باشد تا بتوانی آن را روی زمین بغلتانی !  میدانی؟ اصلا زمینی وجود نداشت و تو حتما مجبور نبودی درگیر " جاذبه " باشی و حتما روی 2 پا راه بروی و لزوما شکلت مثل بقیه باشد !

اگر تو هم مثل تمام آدم های دنیا آلزایمر نگرفته باشی حتما " آن روزها "  را به خاطر خواهی آورد و میدانم در دلت همیشه آرزوی روزهای گذشته را داری و برای همین است که هیچ وقت به آنها نمیرسی ، چون گذشته ها گذشته و ما ذره ها به تصور " آدم شدن " تبعــــــــــــــــــید  شده ایم ( تبعید برای تربیت نه تنبیه ) ، ولی نمیدانم چطور است که خیلی از ذره ها بدون آنکه " آدم شوند " دوران تبعیدیشان تمام میشود !

یادم است آن زمان جمعی از ذره ها   " میخواستند خیلی آدم بشوند "   و خیلی ادعایشان میشد که رسم آدمیت را میدانند ، خداوند هم در دلش لبخندی زد و گفت شما ذره های نادان چطور توانستید  " ادعا " را پیدا کنید ؟  ذره که ادعایش نمیشود ! و سپس دستور تبعیدشان را به  " جهان ســـوم "  صادر کرد ...

...

در این زمان که "  آدمی دو پا "  شده ام ، رو به دریا نشسته ام و صدای امواج مرا به یاد فریاد هایم می اندازد :

نـــــــــــــــــه !  نمیخواهم بروم ، همین جا خوب است ، ولم کنــــــــــــــــــــــید ، نــــه !

.

آخرین صدایی که از آن روزها به یاد دارم ( و با صدای موجها تکرار میشود ) همین است :

متاسفم ، بایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد بروی ، تبعیدی تبعیدی است !

و این ،   " تنها باید "   بود ، در آن روزهای خوب ...

 

--------------------------------------------------------

دنباله نوشت :

خدایا !

میوه ی کدام درخت باغت را گاز بزنم

که از زمین رانده شوم ؟

( دنباله نوشت از لینک زیر )

http://one-minute-silence.blogspot.com/2010/05/blog-post_25.html

+ مهدیه ; ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٠
comment نظرات ()

← صفحه بعد